خرید بک لینک

الهي لذت انسم چشاندي بر اين خلوتگه شبها نشاندي الهي در شبم صد در گشادي نويد رحمتم در شب تو دادي قم اليلي به حري چون سرودند هزاران در به دلداران گشودند چو منشور آمدش از حضرت رب بساز آمد نياز احمد آن شب نياز احمدي آن ناز بنشاند به همراهش هزاران خيل برخواند ز بستر نيمه ي شبها برونند و فِي الْأَسْحَارِ هُم يَستَغفِرونند محمود حقيقي

نام تو آهنگ سازم هر شب است صد ستاره ناظر اين يا رب است جز جمال مطلقت در پيش ني مرغ حقم نغمه ائيم بيش ني خوش هم آوازم در ذكر نگار هر دو همرازيم در شب هاي تار ساز يك تارم چو من كوكو ستي آنچه مي گويد نه كو، آن هوستي هوي من با هوي او آميخته است اشك ما با اشك شبنم ريخته است در سپيده هر دو آوا سر دهيم نغمه اي يكتا ز دو پيكر دهيم دست تو بر ناي من هر جا كه سود نغمه رحماني عشق تو بود ساز يك تارم ندارم نغمه بيش نيستم جز عاشق نايي خويش كريم محمود حقيقي

در دل شب گل اميد شكفت در دلم غنچه ي خورشيد شكفت جلوه مي كرد خدا در دل من بر لبم سوره ي توحيد شكفت تا كه تكبير زدم در دل شب گلي از گلشن ناهيد شكفت دل من نافله ي شب مي خواند زهره تا حال مرا ديد شكفت نرگس چشم من از شوق خدا شبنم از ديده چو باريد شكفت شد نماز شب من پرتو نور شب سرآمد، گل خورشيد شكفت سيد فاخته فرقاني

رفتن اين آب فوق آسياست رفتنش در آسيا بهر شماست چون شما را حاجت طاحون نماند آبرا در جوي اصلي باز راند ناطقه سوي دهان تعليم راست و رنه خود آن آب را جويي جداست مي رود بي بانگ بي تكرارها تحتها الانهار تا گلزارها اي خدا جان را تو بنما آن مقام كاندر آن بي حرف مي رويد كلام آه هاي آتشينم پرده هاي شب بسوخت بر لب آمد وز تف دل هم زبان هم لب بسوخت دوش در وقت سحر، آهي بر آوردم ز دل در زمين آتش فتاد و بر فلك كوكب بسوخت جان پرخونم كه مشتي خاك دامن گير اوست گاه اندر تاب ماند و گاه اندر شب بسوخت پرده پندار، كان چون سد اسكندر قوي است آه خون آلود من هر شب بيك يا رب بسوخت مولوي

شب آمد، شب دواي بي دوايان شب آمد، شب بساط آشنايان شب آمد تا كه بلبل راز گويد شب آمد تا كه مرغ آواز گويد شب آمد تا كه از دل غم گشاييم به ساز مرغ حق با هم بناليم شب آمد، تا كه هو از دل برآريم به هو هوي كبوتر، شب سرآريم محمود حقيقي

روز رفت و باز شب آغاز شد عشق با تنهاييم دمساز شد باز شب شد وقت يا رب گفتن است موسم گل گفتن و بشنفتن است نيمه شبها مرغ دل پر مي كشد پر به سوي كوي دلبر مي كشد مي سپارد ره به سوي كوي دوست تا كه دل شايد ببيند روي دوست تا بنام دوست لب وا مي كنم خويش را آرام پيدا مي كنم تا بشوق و ذوق (رَحمانُ الرَّحيم) مي نهم پا در (صِراطَ المُستَقيم) رو به سوي قبله دل مي كنم خويش را بر آب و آتش مي زنم در هواي او اقامت مي كنم بهر قد قامت قيامت مي كنم بشنو اينك از دل بشكسته ام از دل درد آشناي خسته ام تا ببينم جلوه اي از روي دوست مي نهم سر در سراي نيمه شب مي برد تاب و توان عاشقان هاي هاي گريه هاي نيمه شب تا فروغ مهر تابد بر دلم مي رود دل پا به پاي نيمه شب مردم چشمش نبيند روي خواب هر كه گردد آشناي نيمه شب مي برد تا ساحل بحر نجات كشتي دل ناخداي نيمه شب دردهاي بي دوا درمان شوند با نماز و با دعاي نيمه شب با خدا هم مي توان دمساز بود پا نهي گر در وراي نيمه شب مي زند آتش بجان عاشقان «اشك» گرم و شعله زاي نيمه شب اي نماز اي جلوه ي زيباي حق جلوه پيدا و ناپيداي حق صبح، هنگام نماز عاشق است موسم راز محبت صادق است صبح با شبنم وضو بايد گرفت از شقايق آبرو بايد گرفت صبح هنگام طلوع آرزوست موسم نوشيدن مي از سبوست چون نماز عشق را برپا كني بي گمان ابليس را رسوا كني يكطرف ابليس يكجا نور عشق روبروي دار هم منصور عشق حميد مظهري

يكي قطره را مانم از فرط شوق كه بس دور ز آغوش درياستي بخشكي گرايد ز سوز فراق به بي مايگي سخت رسواستي بجويم بره قطره ديگري كه بي غم سفر پايه پوياستي يكي جويبارم مگر ره زند كه در پيچ و خم جوي بيناستي بپيوندم از جوي در رود او چه رود اندر اين راه دانستي گرم صخره اي سد كند راه را براندازم ار كوه پهناستي هماهنگ با او بنالم به دشت چه رود اندر اين نغمه شيواستي نه رود است از خود به فرياد از او كه هر قطره را در دل آواستي چو ما از خدائيم و رجعت باوست بر اين ره لقايش گواراستي شد از دور موجي ز دريا پديد جمال و جلالش چه زيباستي به جان تو سوگند كاندر رهش دو صد كوه آتش مهناستي اگر آب و آتش دل از هم كند بر اين ره نه عاشق نه شيداستي كه عاشق شرنگ ار ز دستش خورد شرنگ از كفش نوش و خرماستي چو آغوش باز آورد قطره را بر او سرنهم چون دل آراستي به دامانش از قطره اي وارهم بر اين ره هم انيم تمناستي كريم محمود حقيقي

بيا كه ترك فلك خوان روزه غارت كرد هلال عيد به دور قدح اشارت كرد ثواب روزه و حج قبول آن كس برد كه خاك ميكده عشق را زيارت كرد مقام اصلي ما گوشه خرابات است خداش خير دهاد آن كه اين عمارت كرد بهاي باده چون لعل چيست جوهر عقل بيا كه سود كسي برد كاين تجارت كرد نماز در خم آن ابروان محرابي كسي كند كه به خون جگر طهارت كرد فغان كه نرگس جماش شيخ شهر امروز نظر به دردكشان از سر حقارت كرد به روي يار نظر كن ز ديده منت دار كه كار ديده نظر از سر بصارت كرد حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ اگر چه صنعت بسيار در عبارت كرد حافظ

اگر نروي دل اندر برابرت دارم من اين نماز حساب نماز نشمارم ز عشق روي تو من رو به قبله آوردم وگرنه من ز نماز و ز قبله بي زارم مرا غرض ز نماز آن بود كه پنهاني حديث درد فراق تو با تو بگزارم وگرنه اين چه نمازي بود كه من با تو نشسته روي به محراب و دل به بازارم نماز كن به صفت چون فرشته ماند و من هنوز در صفت ديو و دد گرفتارم كسي كه جامه به سگ بر زند نمازي نيست نماز من بچه ارزد كه در بغل دارم از اين نماز ريايي، چنان خجل شده ام كه در برابر رويت، نظر نمي آرم مولوي

من نخواهم عشوه هجران شنود آزمودم، چند خواهم آزمود؟ هر چه غير شورش و ديوانگي است اندر اين ره روي در بيگانگي است هين منه بر پايم آن زنجير را كه دريدم سلسله تدبير را غير آن جعد نگار مقبلم گر دو صد زنجير آري بگسلم عشق و ناموس اي برادر راست نيست بر در ناموس اي عاشق مأيست خانه خود را همي سوزي بسوز كيست آن كس كه بگويد لا يجوز خوش بسوز اين خانه را اي شير مست خانه عاشق چنين اولي تر است بعد از اين من سوز را قبله كنم زانكه شمعم من بسوزش روشنم خواب را بگذار امشب اي پدر يك شبي در كوي بي خوابان گذر مولوي

آن يكي الله مي گفتي شبي تا كه شيرين گردد از ذكرش لبي گفت شيطانش خمش ايسخت گوي چند گويي آخر اي بسيار گوي مي نيايد يك جواب از پيش تخت چند الله مي زني با روي سخت او شكسته دل شد و بنهاد سر ديد در خواب او خضر را در خضر (1) گفت هين از ذكر چون وا مانده اي چون پشيماني از آن كش خوانده اي گفت لبيكم نمي آيد جواب ز آن همي ترسم كه باشم رد باب گفت خضرش كه خدا گفت اين به من كه برو با او بگو اي ممتحن ني كه آن الله تو لبيك ماست؟ آن نياز و سوز و دردت پيك ماست؟ ني تو را در كار من آورده ام؟ ني كه من مشغول ذكرت كرده ام؟ حليه ها و چاره جويي هاي تو جذب ما بود و گشاد آن پاي تو ترس و عشق تو كمند لطف ماست زير هر يا رب تو لبيك ماست جان جاهل زين سخن جز دور نيست زانكه يا رب گفتنش دستور نيست بر دهان و بر لبش قفل است و بند تا ننالد بر خدا وقت گزند مولوي 1- حضرت خصر را در سبزه زاري ديد.

خوشا آنان كه ترك كام كردند به كام عار ننگ از نام كردند به خلوت انس با جانان گرفتند به عزلت خويش را گمنام كردند به شوق طاعت و ذوق عبادت شراب معرفت در جام كردند به حق بستند چشم و گوش دل را محبت را به عرفان رام كردند به حق پرداختند از خلق رستند به شغل خاص ترك عام كردند ز دنيا و غم دنيا گذشتند مهم آخرت انجام كردند خوشا آن دل كه مأواي تو باشد بلند آن سر كه در پاي تو باشد فرو نايد بملك هر دو عالم هر آن سر را كه سوداي تو باشد غبار دل به آب ديده شويم كنم پاكيزه تا جاي تو باشد خوش آن شوريده ي شيداي بي دل كه مدهوش تماشاي تو باشد نمي خواهد دلم گل گشت صحرا مگر گل گشت صحراي تو باشد فيض كاشاني

خوشا آن شب كه با عشق تو شد روز خوشا ناليدن و اشك و خوشا سوز نه بستانم دو صد شادي به اين سوز نه بفروشم شبي با تو به صد روز كجا بر شادي خامان برم رشك؟ نه برگيرم دو صد گوهر بر اين اشك بشمعم رشك مي آيد كه با سوز همه شب را با شك غم كند روز بشمعم رشك مي آيد كه صد نور ز اشك چشم خود مي پاشد از دور بشمعم رشك مي آيد كه لبخند به بزم شب باشكش هست پيوند شبانه بزم يار نازنين است همه شب عارفان را بزم اين است كريم محمود حقيقي

برچسب: نویسنده: کوروش زمانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 18:41

صفحه بندی