باز دل كوس انالحق مي زند پر بر تنهاي مطلق مي زند بند بند هستيم آماده اند گريه ها فيض حضورم داده اند باز هم عزم خدا دارد دلم سجده سجاده گويد مقبلم باز دل طرح تكامل ريخته در ره وصل سحر گل ريخته آنكه روز و شب به خويشم خوانده است لحظه ها چشم انتظارم مانده است عرشيان در مقدمم دف مي زنند قدسيان «لا حول» گو كف مي زنند ياد خير از روح مادر مي كنم شب نمازم ترك بستر مي كنم محفلم تنها و تنها نيستم گر چه خاموشم شكيبا نيستم مرغم شب مفتون آهنگ من است تا كليد عشق در چنگ من است شبنم اشك از گل رخسار من مي زند گلبانگ بر دلدار من كاي دليل گريه هاي بي حدم روي از من برمگردان، آمدم با دلم آهسته نجوا مي كنم جانماز كهنه را وا مي كنم از نم مهر نمازم چون سپند عطر خاك كربلا گردد بلند شب كه جسمم را زخواب انگيخته شوق بيداري به جانم ريخته ماهروئي جام آگاهي به دست گويدم بي مي نمي يابد نشست خم به جوش است و تو بي پيمانه اي جرعه نوشي كن چو در ميخانه اي با توكل عزم را شيرازه كن با وضو باغ روان را تازه كن قطره را سجاده دريا مي كند سجده دردت را مداوا مي كند چون به او رو مي كني بي نام باش آگه از تكبيرةالاحرام باش آنكه جان بخشد نماز روشنش دست خود را برمگير از دامنش ناله در محراب ابرويش بزن چنگ را در جعد گيسويش بزن آنكه مهرش بر گناهت غالب است شكر دستور نمازش واجب است لب چو گويد: «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَد» شش جهت گويند: (اللَّه و الصَّمَد) اي خدا اي ياد تو دلجوترين اي نمازت تكيه گاه آخرين سجده كردم جان سركش رام شد «رَبَّنَا» گفتم دلم آرام شد هر كه ايمان توأش شد تكيه گاه بي پناهي را نبيند اي اله با نمازت خود شناسم كرده اي راوي شعر سپاسم كرده اي خواستي با خويشتن يارم كني با نماز از خواب بيدارم كني اي خدا اي نقشبند لاله ها اي سرودت ذكر صبح ژاله ها با نمازت عشقبازي مي كنم ره به كوي بي نيازي مي كنم اي به معضل ياد تو مشكل گشا اي اميد بي نصيبان اي خدا دوست دارم هستيم ذاكر شود چشم و دل در ذكر تو قادر شود اي خدا گنگ سرا پا باورم دست خالي بر مگردان از درم گر نيارستم بگويم كيستم اينقدر گفتم كه كافر نيستم شرم طاعت مي كشم اي لايموت پيش رو گر دست گيرم در قنوت داد قد قامت مرا آزادگي از سجود آموختم افتادگي هر كه گل را ديد خار و خس نچيد كس شناس از درگه ناكس رميد گفت آن عقلي كه در تن پادشاست جز خدا تعظيم ديگر كس خطاست اي خوشا آنكس كه عقلش يار بود در ركوعش معرفت در كار بود ديدمش آئينه اي روشن نهاد كودكم چون روبرويت ايستاد وه چه زيبا مي نمايد در نظر نوجوان چون گشت جذب دادگر شو به آئين نمازش راهبر خوشترين ميراث اين است اي پدر هر كه مسجد داشت در كاشانه اش رنگ عصمت مي پذيرد، خانه اش آنكه خاك سنگرش محراب بود شاهد اشكش شب و مهتاب بود روح را سازد سپيد و تابناك جبهه را در جبهه ماليدن به خاك «رَبَّنَا» رمز به حق پيوستن است بي نمازي سنگ بر پا بستن است با نماز آن كن كه شيدائي شوي زهره اي يابي و زهرائي شوي آفرين بر شاهكارت يا حسين (ع) وان نماز نيزه زارت يا حسين (ع) تيغ را گلبوسه مي پنداشتي اين شقايق را تو در خون كاشتي اي دليل لحظه هاي معنوي حال ما بشنو ز بيت مولوي (اي دعا از تو اجابت هم ز تو ايمني از تو مهابت هم ز تو) اي كه فردوس است اجر مقبلت برگ سبز من چه سازد با دلت از «پريش» اين عرض حال بندگي نيست غير از خجلت و شرمندگي حاج بهرام سياره «پريش»
دوش مرغي به صبح مي ناليد عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش يكي از دوستان مخلص را مگر آواز من رسيد به گوش گفت باور نداشتم كه تو را بانگ مرغي چنين كند مدهوش گفتم اين شرط آدميت نيست مرغ تسبيح خوان و من خاموش سعدي
بي دل و دلدار نتوانم نشست بي جمال يار نتوانم نشست صحبت يارم چو مي آيد به دست بيش با اغيار نتوانم نشست ساقيم چون چشم مست او بود يك زمان هشيار نتوانم نشست بر اميد وعده ديدار گل بيش از اين با خار نتوانم نشست بلبل آسا در گلستان رخش يكدم از گفتار نتوانم نشست چون هزاران كار دارد هر زمان يك زمان بيكار نتوانم نشست مغربي
قُم أَيُّهَا الْمُزَّمِّل! شد گاه وصل دلدار، قم ايها المزمل! آمد زمان ديدار، قم ايها المزمل! وقت سفر رسيده، يعني سحر رسيده بيدار باش، بيدار! قم ايها المزمل! مستانه، گريه سر كن، غم از دلت بدر كن هشيار باش، هشيار! قم ايها المزمل! بزم طرب بپا كن، ناي و چلپ بپا كن مي خوان سرود ديدار، قم ايها المزمل! در خلوت شبانه، با دلبر يگانه نجوي بود سزاوار، قم ايها المزمل! دست دعا برآور، شور و نوا برآور با سوز و آه بسيار، قم ايها المزمل! بر ماه و بر ستاره، باري نما نظاره! اندر دل شب تار، قم ايها المزمل! اينك نه وقت خواب است، كاين خواب تو حجاب است از نيل فيض دادار، قم ايها المزمل! اي بي خبر زهستي! گر از خوديت رستي يابي به كوي دل بار، قم ايها المزمل! بيرون زما و من باش، آزاد چون «حسن» باش در راه وصل دلدار، قم ايها المزمل! (1) علامه حسن حسن زاده آملي 1- ساقه هاي سبز قنوت، ص 122.
شبي رو به حق آر و اي جان مخسب بنال از غم درد پنهان مخسب تو را چاره اي بايد از بهر درد بسوز شبش ساز و درمان، مخسب بيك شب اگر چاره شد، خواب كن و گرنه شبي ديگر آنجا مخسب نخسبي بسي شب ز درد تنت اگر جان ز تن به بود هان مخسب بخسب ار نفهميده اي درد جان و گرنه به جان عزيزان مخسب سحرگه خروسان، خروشان شوند تو همچون خروسان خروشان مخسب اگر اول شب نخسبي چو فيض چو نيمي شود يا كه ثلثان مخسب فيض كاشاني
ما را دلي است گوهر درياي نيمه شب گوهر فشان محنت و غم هاي نيمه شب جانا چه صبح بود كه عشق تو در رسيد در گوش عقل گفت خبرهاي نيمه شب گو خواجه، صبحدم به تماشاي گل، برو ما را بس است ذوق و تماشاي نيمه شب ما را همين بس است تفاخر، كه هر شبي در مي كشيم جام غم افزاي نيمه شب ما ملك نيمروز به يك جو نمي خريم تا وام ماست ناله و نجواي نيمه شب مطرب بنال، ورنه نشورند عاشقان در شورش سحرگه و سوداي نيمه شب خواجه عبدالله انصاري
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند بي خود از شعشعه ي پرتو ذاتم كردند باده از جام تجلي صفاتم دادند چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند بعد از اين روي من و آينه ي وصف جمال كه در آن جا خبر از جلوه ي ذاتم دادند من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب مستحق بودم و اين ها به زكاتم دادند هاتف آن روز به من مژده ي اين دولت داد كه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند اين همه شهد و شكر كز سخنم مي ريزد اجر صبري است كز آن شاخ نباتم دادند همت «حافظ» و انفاس سحرخيزان بود كه ز بند غم ايام نجاتم دادند حافظ شيرازي
براي حفظ قوانين محكم داور براي جلب رضاي خدا و پيغمبر براي كسب شرف در ميان نوع بشر به اين سه فرع بكوش اي برادر و خواهر! نماز و امر به معروف و نهي از منكر اگر كه عاشق و دلبسته ي به قرآني اگر كه مؤمن مسؤولي و مسلماني از اين سه حكم مپيچ سر آني كه سربلند شوي نزد خالق اكبر نماز و امر به معروف و نهي از منكر كسي كه ترك كند اين سه را مسلمان نيست و زين سه حكم تمرد نمود انسان نيست در آن كه اين سه نباشد نشان ايمان نيست بدون اين سه ذليل است و عاجز و مضطر نماز و امر به معروف و نهي از منكر بقاي عزت دين جز به اين سه ممكن نيست حيات اهل زمين جز به اين سه ممكن نيست دوام شرع مبين جز به اين سه ممكن نيست به اين سه كوش كه تا بر جهان شوي سرور نماز و امر به معروف و نهي از منكر بناي ظلم و ستم را به اين سه ويران كن اساس عدل و شرف را به اين سه بنيان كن به اين سه فرض عمل كن نتايجش بنگر به همتت كره ي ارض را گلستان كن نماز و امر به معروف و نهي از منكر عمل به اين سه فريضه است مرگ استكبار ز بيخ و بن بدر آرد درخت استعمار ز شرك و كفر نماند در اين جهان ديار اگر كه مؤمن پاكي پذير اين باور نماز و امر به معروف و نهي از منكر ز ترك امر به معروف و نهي از منكر دعاي كس به اجابت نمي رسد ديگر بر اهل خير مسلط شود عوامل شر كه ترك اين سه مسلمان تراست زنگ خطر نماز و امر به معروف و نهي از منكر عمل به اين سه، جهان را كند چو باغ جنان قرين داد شود «نوريا» تمام جهان عمل شود به قوانين عترت و قرآن شود حكومت «الله» بر تمام بشر نماز و امر به معروف و نهي از منكر سيد مرتضي نوري خراساني
آن يكي مي رفت در مسجد درون مردم از مسجد همي آمد برون گشت پرسان كه جماعت را چه بود كه زمسجد مي برون آيند زود آن يكي گفتش كه پيغمبر نماز با جماعت كرد و فارغ شد ز راز تو كجا در مي روي اي مرد خام چون كه پيغمبر بدادست السلام گفت: آه و دود از آن، آه شد برون آه او مي داد از دل بوي خون آن يكي از جمع گفت: اين آه را تو به من ده و آن نماز من تو را گفت دادم آه و پذرفتم نماز او ستد آن آه را با صد نياز شب به خواب اندر بگفتش هاتفي كه خريدي آب حيوان و شفا حرمت اين اختيار و اين دخول شد نماز جمله ي خلقان قبول مولوي
سحر با باد مي گفتم حديث آرزومندي خبر آمد كه واثق شو به الطاف خداوندي دعاي صبح و آه شب كليد گنج مقصود است بدين راه و روش مي رو كه با دلدار پيوندي جهان پير رعنا را ترحم در جبلت نيست ز عشق او چه مي پرسي در او همت چه مي بندي؟ همايي چون تو عالي قدر و حرص استخوان تا كي؟ دريغ اين سايه ي ميمون كه بر نااهل افكندي در اين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي حافظ شيرازي
نيمه شب برخاستم از خواب نوشين ديرگاه خسته و آسيمه سر كردم در آيينه نگاه چهره ام را تيره ديدم، خاطرم آزرده شد با خودم گفتم چه باشد راز اين روي سياه؟! هاتفي گفتا: «سيه رويي نمي داني ز چيست؟» گفتمش: «آري»، بغريد: «اين بود مزد گناه» رفت از دستت چهل گوهر به آساني، كنون بيم آن باشد گهرهاي دگر، سازي تباه بس نبودت اين همه بيهوده در دل پروري حب جان و مال و حب نام و ننگ و حب جاه؟ ملك جانت را گرفته لشگري از حرص و آز بايد از دشمن بگيري باز پس، اين پايگاه! از چه رو افتاده اي بر جاي خود بي ذكر و فكر كي شوي پيروز در جنگ، اي امير بي سپاه؟! كن مهيا لشگري از علم و ايمان و عمل تا بر اقليم وجود خود بگردي پادشاه گر به هنگام توانايي نسازي چاره اي ناتواني چون رسد، سودي ندارد اشگ و آه از سيه رويي هراساني اگر تا زنده اي نيك باش و بد براي اين و آن هرگز مخواه چون ميان بندي براي خدمت درماندگان شب درخشان مي شود روي تو چون سيماي ماه ناگهان خاموش گرديد آن صداي پر طنين مرغ جانم شد اسير شعله هاي انتباه لحظه اي انديشه كردم، يادم آمد كار من بوده است از ابتدا يا نابجا يا اشتباه دل شكسته زير لب گفتم: «چه بايد من كنم؟» هاتف از نو گفت: «بايد خود برون آري ز چاه»! يوسفا! تا كي فرو افتاده اي در چاه نفس؟ روي بالاگير و كن بر آسمان يك دم نگاه شب براي ديدن روي دلارام است و بس سر منه بر روي بالين سنگ آسا تا پگاه! فهم كن معناي «إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ» (1) را اي بي خبر! كمتري آيا ز سنگ و خاك و خاشاك و گياه؟! با نمازي و مناجاتي و اشك و ناله اي روي خود را كن سپيد از تابش نور اله خدمت خلق و نماز شب نشان مؤمن است زين دو مي گردد منور، صورت مردان راه شرمساري مي زند آتش به جان خسته ام چون به خاطر آيدم اين گفتگوها گاه گاه سيد احمد زرهاني 1- اشاره است به قسمتي از آيه ي 44 سوره ي اسراء: وَ إِنْ مِنْ شَيْ ءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ ... و هيچ چيزي وجود ندارد مگر آن كه به تسبيح و تحميد پروردگار مشغول است ليكن شما تسبيح آن ها را نمي فهميد.
اي داستان زلف توام، شب دراز كن وز نيمه شب، دريچه ي صبحم فراز كن تا آسمان خم شده با اشك اختران ديدم بر آستان تو راز و نياز كن از سوز دل به زمزمه دمساز مي شويم با بلبلان شب همه شب نغمه ساز كن (زنگ شتر) نوازم و آهنگ كاروان اي آرزوي حج و سفر در حجاز كن صبح است، چشم و چشمك اين اختران ببند اي غنچه هاي گل به رخت چشم باز كن وقت است دست و روي بشويم نماز را مريم نشسته بر لب جو، دستنماز كن آفاق و كوه و جنگل و دريا و هر چه هست بينم به گرد كعبه ي كويت، نماز كن هر جلوه اي به چشم حقيقت جمال توست ما عاجزان، نظاره به چشم حجاز كن سرو چمن نهاده بر اين در، سر نياز اي سركشي به قامت چون سروناز كن تا روزه ام به مرتع افلاك مي چرم آري! رسن دراز بود ترك آز كن آري! من اهل رازم و دست طلب دراز هر نيمه شب به درگه داناي راز كن اي آه عاشقان و سرود فرشتگان پرچم به بام عرش، تو در اهتزاز كن دستي گره به كار من ناتوان زده است بفرست ناخني، گره از كار باز كن چون شهسوار طبع تو هم كيست شهريار تا تيغ و توسن تتري تركتاز كن استاد محمد حسين شهريار
بربند بي تراخي در كار دل ميان را چندان كه خيره سازي از خويش توأمان را از درد بي امانم گر ناله ام برآيد ترسم به لرزه آرد اركان كهكشان را محبوب دلگشايم از طلعتش گشايد بيني به پاي بوسش سرهاي مهوشان را رازي كه بد نهفته از آن مه دو هفته خورشيد خاورش گو در دشت خاوران را كشف محمدي را بر جان و دل نشاني خواهي اگر نشاني زان يار بي نشان را روح القدس دمادم چون مهر مي فروزد جان را بدار سويش يا بي جهان جان را در خلوت سحرگاه بنموده اند آگه از رمز نغز پيري فرزانه نوجوان را گاه نماز خواهم كز شوق و ذوق نجوي از عرش بگذرانم آوازه ي اذان را از درس و بحث قرآن سر حسن نمايد تا بنده اختران و رخشنده آسمان را (1) آيةالله حسن زاده آملي 1- صد كلمه در معرفت نفس، ص 59.
ديده از خواب ناز باز كنيد رو به درگاه كارساز كنيد دستها را ز روي صدق و صفا جانب آسمان دراز كنيد رهزنان در كمين ايمانند در ز بيگانگان فرار كنيد پلي از سجده تا خلوص زنيد راز را همره نياز كنيد آه را بال سوز بگشاييد روح را آشناي راز كنيد قلب را فرصت حضور دهيد اشك را وقف سوز و ساز كنيد با همان قطره ها وضو گيريد با همان شستشو نماز كنيد محمد جواد محبت
باز هنگام نماز آمده است موقع راز و نياز آمده است گوش كن يار تو را مي خواند بهترين كار تو را مي خواند اي كه صبح است و به خواب سحري در خيالات خوشي غوطه وري يا كه ظهر است ولي در كاري وقت معراج تو در بازاري بشتابيد اگر در راهيد بار بنديد اگر همراهيد باز هنگام نماز آمده است موقع راز و نياز آمده است گوش كن مي شنوي بانگ اذان انعكاس خوش آهنگ اذان غافل از باغ خود اي دوست بس است داس بردار كه وقت هرس است مهربان داور ما منتظر است مونس و ياور ما منتظر است بنشينيم لب حوض دعا بسپاريم دمي دل به خدا آب، پيغامبر تطهير است خوش ترين زمزمه ها تكبير است بهترين كار نماز است بيا لحظه ي راز و نياز است بيا شستن از صفحه ي دل رنگ گناه و برون آمدن از ظلمت چاه و نشستن به كنار دل خويش وانمودن به دعا مشكل خويش گفتگو كردن با يار خوش است ديدن جلوه ي دلدار خوش است باز در صحن مساجد غوغاست دل به معبود سپردن زيباست باز هنگام نماز آمده است موقع راز و نياز آمده است گوش كن يار تو را مي خواند بهترين كار تو را مي خواند عبدالرحيم سعيدي راد
شرح صدر عاشقان در طور سيناي نماز وعده گاه عارفان در مهد زيباي نماز گلشن نور است و صهباي يقين و اعتقاد شاهباز قله معراج، عنقاي نماز درّ رخشان عنايات خداي ذوالجلال بارش باران رحمت از ثرياي نماز مهبط فردوسيان و مقصد معراجيان روز ميقات بزرگان در مصلاي نماز هشت درب جنت از مفتوح مي خواهي عزيز چنگ زن بر دامن قدسي و والاي نماز مژده ي پرواز روح، اندر نماز عرشيان نيك روزي و سعادت، گنج فرداي نماز هان كه ذكر ايزدي، آرام بخش قلب هاست نفس پاك و مطمئنه از هداياي نماز در حريم قدسي اش راهي ندارد معصيت كيش مهر و پارسايي در بلنداي نماز قصه كوته بنده شو در بارگاهش «پارسا» افتخار بندگي باشد ز سوداي نماز رحيم كارگر (پارسا)
فلك ايمان را به طوفان ها بود لنگر نماز در دل شب هاي تاريك است روشنگر نماز آن رهايي بخش ما از كام درياي بلا كشتي دل را امان از موج هول آور نماز گوش جان بسپار بر «حي علي خير العمل» هست از افعال نيكو از همه بهتر نماز با قيام و با قعود و با ركوع و با سجود دارد الحق، در جماعت، خوشترين منظر نماز نغمه ي الله اكبر، خوش سرودي مذهبي است لحظه ي آماده باش ماست قبل از هر نماز صبح و ظهر و عصر و شب در پيچ و تاب زندگي چرخ عمر هر مسلمان را بود محور نماز روح، پاك و جسم، پاك و جامه پاك و آب پاك مسح سر با مسح پا؛ يعني كه پا تا سر نماز در جهاد و حج و روزه استطاعت لازم است ليك هرگز يك چنين شرطي نباشد در نماز گر شود بر پا، نمازي با صفا و با خلوص مي كند خود نهي از فحشا و از منكر نماز تا بياسايد در آغوش سعادت ملتي بايد اول سايه اندازد و را بر سر نماز جنگ با فرهنگ شيطاني است در محرابها مي زند بر قلب دشمن روز و شب خنجر، نماز هر بناي بي ستوني عاقبت ويران شود گردد ايمان، بي ستون بر پا نباشد گر نماز بي نمازان را به قرب حق تعالي، راه نيست چون كه در معراج هر مؤمن بود شهپر نماز اي كه مي جويي پناهي (اسْتَعِينُوا بِالصَّلوة) هست ما را در حوادث بهترين سنگر نماز قول «وَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ» را مخاطب مي شود هر كسي دارد مقدم كار خود را بر نماز باب رحمت، روز و شب در پيش روي سائل است هست ما را حلقه ي كوبيدن آن در نماز مؤمنان را روز و شب چون پله هاي نردبان مي برد هر ركعتش يك رتبه بالاتر نماز شور عشق و حال تسليم و خضوع است و خشوع نور چشم احمد است و آل پيغمبر نماز شد از آن، اجر علي وقت شهادت، بيشمار كشته در محراب شد، مي خواند چون حيدر نماز با ملامت عمر زهرا چون به پايان مي رسيد خواند قبل از رحلتش آن بانوي اطهر نماز رنگ رويش مي پريد و لرزه بر اندام داشت مجتبي مي خواند چون در محضر داور نماز نيست زيباتر ز عاشوراي خونين حسين، ليك، ثارالله را آن روز شد زيور نماز در وداع آخرينش گفت با زينب حسين يادي از من كن چو شب مي خواني اي خواهر نماز در تنور افتاده اين رأس حسين بن علي است يا نهاده در حقيقت رخ به خاكستر نماز نيم شب ها گر وضو سازي «حسان» با اشك خويش مي برد آخر تو را هم تا لب كوثر نماز حبيب الله چايچيان (حسان)
خدايا جهان پادشاهي تراست ز ما خدمت آيد خدايي تراست همه آفريده است، بالا و پست تويي آفريننده ي هر چه هست خرد را تو روشن بصر كرده اي چراغ هدايت تو بركرده اي تويي كافريدي ز يك قطره آب گهرهاي روشن تر از آفتاب جهاني بدين خوبي آراستي برون زان كه ياري گري خواستي چنان آفريدي زمين و زمان همان گردش انجم و آسمان كواكب تو بربستي افلاك را به مردم تو آراستي خاك را چنان بستي آن طاق نيلوفري كه انديشه را نيست زو برتري همه زيردستيم و فرمان پذير تويي ياوري ده، تويي دستگير كرا زهره ي آن كه از بيم تو گشايد زبان جز به تسليم تو شب و روز در شام و در بامداد تو بر يادي از هر چه دارم به ياد بزرگا! بزرگي دها! بي كسم تويي ياوري بخش و ياري رسم نياوردم از خانه چيزي نخست تو دادي؛ همه چيز من چيز توست نظامي گنجوي
با نماز آيينه ي دل بي غش است بي نماز آيينه ها در آتش است با نماز آيينه ي دل صيقلي است بي نماز آكنده از كفر جلي است در نماز آداب خود گم كردن است با خداي خود تكلم كردن است اي نماز، اي روح تقوي، روح دين! چلچراغ روشن حق اليقين از تو دل گلخانه ي دين مي شود كام مؤمن با تو شيرين مي شود اي نماز، اي نور حق در آيه ات! وي بهشت جاودان همسايه ات اي نماز اي ديده دل تأثير تو! مي كند وصلم به حق تكبير تو در قيامت، قامت ما سبزتر در قنوت تو دعاها سبزتر گردد از آب وضويت بي گمان نخل جان امروز و فردا سبزتر هر كه بذر عشق تو در سينه كاشت مي كند بستان جان را سبزتر اي فروغ خانه ي دل، مي شود در ركوعت باغ تقوا سبزتر در سجودت سجده بر حق مي برم تا رسم بر حق، تعالي، سبزتر در تشهد شهد ايمان مي چشم نور قرآن را زقرآن مي چشم محمود تاري
نرگسم، ياسم، نمازم محفل راز و نيازم بال پرواز و رسيدن خوش ترين آهنگ سازم چشمه سار عشق و مستي موج درياهاي رازم راحت دل هاي خسته خلوت آغوش بازم آشناي دردمندان شيوه ي سوز و گدازم همسفر با رهنوردان توشه ي راه درازم صيقل جان، صيقل دل من نمازم، من نمازم غلامرضا كاج
ارزنده ترين گوهر مقصود نماز است زيبنده ترين هديه به معبود نماز است كوبنده ترين اسلحه ي مكتب توحيد كز ريشه كند خصم تو نابود نماز است فرمود علي شير خدا ساقي كوثر در مكتب ما شاهد و مشهود نماز است اين نكته رسول مدني گفت به سلمان سرّي كه به توفيق تو افزود نماز است در دادگه عدل خدا روز قيامت از صلح حسن مقصد و مقصود نماز است از آمدن كرب و بلا آن چه به عالم مقصود حسين بن علي بود، نماز است آن روز كه آيد ز پس پرده ي غيبت اول هدف مهدي موعود، نماز است جواد محدثي
من بهين معشوق خلوت خانه ي اهل نيازم نور چشم انبيا، محبوب پيغمبر، نمازم رشته ي وصل خدايم، مشعل راه هدايم همنواي اهل دردم، همزبان اهل رازم چشمه ي آب حياتم، معني صبر و ثباتم آتش عشق درونم، شعله ي سوز و گدازم بوده از اول ستون دين احمد، قامت من انبيا بستند صف، برگفتن «قد قامت» من پيش تر از آفرينش، يار احمد بوده ام من در ذكر لعل لبهاي «محمد» بوده ام من انبيا را اوليا را اتقيا را اصفيا را هديه ي ذات خداي حي سرمد بوده ام من متقين را مؤمنين را بهترين ذكر الهي صالحين را خوشترين خلد مخلد بوده ام من نور چشم حيدر و زهرا و پيغمبر، منم من آيه ي «تَنهي عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ» منم من گاه آدم را چراغ و چشم گوهر بار بودم گاه با نوح نبي در موج طوفان، يار بودم گاه با خيل ملك در آسمان، پرواز كردم گاه ابراهيم را گل، در شرار نار بودم گاه با عيسي بن مريم بر فراز چرخ رفتم گاه با موسي بن عمران تا سحر بيدار بودم من نمازم، بال پرواز بلند اهل دينم كز ازل معراج مؤمن خوانده «ختم المرسلينم» ارتباط بين خلق و خالق منان، منم من مشعل روشنگر دين، پرتو ايمان، منم من شمع بزم «ليلة الاسراي» معراج پيامبر گلشن توحيد و خار ديده ي شيطان منم من يار يوسف سال ها در قعر چاه و كنج زندان مونس يعقوب در تنهايي و هجران منم من ناله و فرياد و سوز و شور و درد اهل رازم من نمازم، من نمازم، من نمازم، من نمازم در دل غار حرا هر شب پيامبر بود با من در كنار نخل ها، تا صبح حيدر بود با من نيمه هاي شب كه هر چشمي به خواب ناز بودي بين محراب دعا زهراي اطهر بود با من از شب عاشور تا هنگام صبح درد خيزش عون و جعفر، قاسم و عباس و اكبر بود با من ديده ام جابر جبين يوسف زهرا گرفته انس با من در دل شب زينب كبرا گرفته من كه از «تكبيرةالاحرام» تا ذكر سلامم روز و شب نقل دهان هر رسول و هر امامم همدمم در خلوت شب سيد سجاد بوده با سلام و با سجود و با قنوت و با قيامم هر كه پاس حرمتم دارد كنم دائم دعايش سخت مي گيرم به آن كس كو نگيرد احترامم با وجود آن كه خود، داروي درد هر طبيبم در ميان دوستان خويش تنها و غريبم من كه بر گلزار جانها مي دهم عطر خدايي از چه رو قومي ز غفلت مي كند از من جدايي هديه ي معبود و «محبوب القلوب» عابدانم ليك بودم مورد بي مهر و بي اعتنايي آن شكسته پنج ركنم اين نهاده زير پايم آن شده بي گانه با من در كمال آشنايي آن يكي خواب و خور خود را مقدم داند از من روي گرداند خدا از هر كه روي گرداند از من من نمازم بهترين مهر قبولي هاي طاعت روز محشر مي كنم از دوستان خود شفاعت اي خوشا آنان كه مي خوانند در آغاز وقتم خوبتر آن كه مرا بر پاي دارد با جماعت هر كه آبادم كند گويم دعايش لحظه لحظه هر كه ويرانم كند نفرين بر او ساعت به ساعت من گرامي مهر پيشاني گلگون حسينم اولياي حق همه مرهون من بودند اما من خدا داند خدا داند كه مرهون حسينم با صلاة و با قيام و با قعود و با قنوتم خون «ثاراللهيان» از من كند امروز ياري در مسير شام زينب كرده از من پاسداري نيتم از سينه ها زنگ معاصي مي زدايد حمد و تكبيرم ز اهل معرفت دل مي ربايد با ركوعم هر بزرگي قد كند پيش خدا خم با سجودم هر عزيزي سر به خاك دوست سايد پير عارف با قيامم شمع جان را مي فروزد عبد سالك با قنوتم دست دل را مي گشايد اي جوان، من با توام با تو، تو با من باش با من دوست دارم باش؛ زيرا دوست مي دارم تو را من مرتضي با چشم از خون بسته اش مي كرد يادم فاطمه با پهلوي بشكسته اش مي كرد يادم مجتبي مشتاق من مي بود و من هم عاشق او روز و شب با گريه ي پيوسته اش مي كرد يادم قلب «ثارالله» پيش تير دشمن تا سپر شد با تن مجروح از خون شسته اش مي كرد يادم ( ميثم ) ار خواهي خدا ياد تو باشد ياد من كن خرم از گلبانگ تكبيرم درون خويشتن كن غلامرضا سازگار (ميثم)
چو آن قامت قيامت بست قامت بپا كرد از قيام خود قيامت به قد قامت چو قامت را علم كرد فلك را دال شد در سجده قامت چو از «اِنا جَعَلْناكُمْ خَليفَه» قلم زد بر جبين او علامت سجود آورد قامت آفرين را قيامت قامتِ قامت قيامت ز قامت آفرين، تاج تبارك بدان گنج فضائل شد كرامت اِبا از سجده او كرد ابليس كه شد مستوجب لعن و ملامت خطش را بوالبشر بوسيد و دادش بجاي بوسه جنّت را غرامت همه در خط و خال و عارض او نبوّت ديد و توحيد و امامت همه عدل و علا ديد و علي ديد نقاوت ديد و تقوي و فخامت هم او ماضي هم او آتي هم او حال هم او شور و هم او عشق و شهامت چو ابراهيم دل بر مهر او بست مر او را نار شد سرد و سلامت به هر دل نقش روي دلبر افتاد فكند اندر درش رحل اقامت نبودي گر دل و دلبر نمي يافت ز بحر لطف حق كوثر ادامت همه پاكي همه عفت همه نور همه مصباح و مرآت كرامت هرآنكس توشه اي زآندر نيندوخت نگردد عايدش غير از ندامت پي بركندن بنياد بيداد پي نابودي شرك ولئامت «به هر الفي الف قدي بر آيو» ز نهر كوثر و بحر ختامت نصيرالحق زعيم الدين خميني گل خونرنگ گلزار امامت چو بهر حفظ دين قامت بياراست ز قائم يافت فرمان زعامت سليل مصطفي كز پاي تا سر همه عشق است و شور و استقامت ز مرداني به يغما برد دل را قيامت قامتِ قامت قيامت محمد علي مرداني
مسجد بهشت مؤمن و جاي عبادت است دانشسراي حكمت و تقوا و طاعت است مسجد حريم رابطه بنده با خداست محراب عشق و قبله نماي شهادت است مسجد يگانه معبد معراجيان بود ميعادگاه سير و سلوك و سلامت است كانون نشر فلسفه انبياء حق پيوند قلب امت و قرآن و عترت است در اين مكان به سجده فتادن روا بود چون مركز قيام و قعود و اقامت است دوري از اين مقام مقدس قسم به عشق جاي فسوس و حسرت و رنج و ندامت است عاشق در اين مقام به معشوق مي رسد اينجا حماسه سنج جهاد و سياست است اينجا دعاي بنده پذيرفته مي شود اينجا مقام امن براي جماعت است محمدعلي خيرآبادي
در كوي دوست، دل به تمنا رسيده است موسي صفت به وادي سينا رسيده است اين جا بيا كه محفل ديدار دلبر است دل خسته را زغيب، تماشا رسيده است ميعادگاه انس و اميد است و روشني برخاكيان، زعالم بالا رسيده است اين جا زلال چشمه ي پاكيست كز زمين جاري به پاكبازي دريا رسيده است رخشنده منزليست كه در قلب تيرگي نور خدا در آن به تجلي رسيده است اين جا حريم پاك خدا، خاك مسجد است عطر اذان به تارك دلها رسيده است روزي كه نيست سايه به جز سايه سار عرش اين جا به زير سايه ي طوبي رسيده است روح است و رحمت است همه خاك كوي او آري كه اين ثري به ثريا رسيده است سيده اشرف پور
در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد از من اكنون طمع صبر و دل و هوش مدار كان تحمّل كه تو ديدي همه بر باد آمد باده، صافي شد و مرغان چمن مست شدند موسم عاشقي و كار به بنياد آمد بوي بهبود ز اوضاع جهان مي شنوم شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد اي عروس هنر از دهر شكايت منماي حجله حسن بياراي كه داماد آمد بر زليخا ستم اي يوسف مصري مپسند زانكه از عشق بر او اين همه بيداد آمد دلفريبان نباتي همه زيور بستند دلبر ماست كه با حسن خداداد آمد زير بارند درختان كه تعلق دارند اي خوشا سرو كه از بند غم آزاد آمد مطرب از گفته حافظ غزلي نغز بخوان تا بگويم كه زعهد طربم ياد آمد حافظ شيرازي
سبب عزت موجود نماز است نماز زينت درگه معبود نماز است نماز بي نماز از نظر لطف خدا محروم است شرع را مقصد و مقصود نماز است نماز كوركورانه مكن زهد و ورع، جود و سخا بودِ طاعت همه از بودِ نماز است نماز روز و شب گر به حسين بن علي گريه كني شرط اول كه دهد سود نماز است نماز پيش سلطان همه كس هديه لايق ببرد تحفه بر حضرت معبود نماز است نماز شاه عطشان كه جهان عاشق و ديوانه اوست گفت عز و شرف و جود نماز است نماز نفس بازپسين بست چو قامت بنماز گفت تكبير به معبود نماز است نماز به پيمبر چو خدا امر به معراج نمود گفت تكبير به معبود نماز است نماز به نماز عذر نباشد چو به تن جان داري آنچه حق از همه بستود نماز است نماز نزد ميزان عمل موقع ديوان حساب قاضي شاهد و مشهود نماز است نماز گفتم اي عقل ز طاعت همگي افضل چيست عقل يكباره بفرمود نماز است نماز به كريمي خدا غره مشو اي عاقل به بشر آنچه دهد سود نماز است نماز حجةالاسلام بهجتي شفق
روي گلدسته ها گل «الله» مي شكوفد سحر به بانگ اذان پر گشايد به عالم ملكوت مرغ جان با تلاوت قرآن مي گريزد چو بيند اهريمن پرچم باشكوه «بسم الله» مي زدايد ز دل سياهيها نغمه «لااله الا الله» مي رود با طلوع اختر صبح نور سرمد در آسمان اميد مي كند عاشقانِ حق مدهوش عطر جانبخش گلشن توحيد معبد سينه ها كند روشن آفتاب طلائي ايمان بشكفد در كوير خاطره ها «قُل هُوَالله»، غنچه سبحان سوي مسجد فرشتگان به نماز از فراز ستارگان آيند روي لبهايشان گل «الحمد» سر به درگاه كبريا سايند نصرالله مرداني
با خيالت مرا روبرو كن با دل من دمي گفتگو كن اين سكوت خزاني مرا كشت اي بهاري ترين، هاي و هو كن راز سر سبزي ياد خود را در دل تنگ من جستجو كن تا نماز شكفتن بخوانم با خيالت مرا روبرو كن عاشقم لحظه اي را كه گوئي در دل خود مرا آرزو كن قصه عشق را دوست دارم شرح اين قصه را مو بمو كن امير حسين مدرس
روم به چشمه جانبخش و دلفروز نماز مگر كه دامن آلوده را بشويم باز دلم گرفته در اين تنگناي هستي سوز كجاست حالت شوق عروج در پرواز من از صداي شكفتن به باغ دانستم كه صبح زندگيم باز مي شود آغاز شوم به طرف گلستان و جويبار زلال وضو گرفته بشويم ز چهر خاطر، آز روم به گوشه تنهائي از ره اخلاص شوم به سبزي سجاده گرم راز و نياز چو يافت سينه تجّلي ز مهر حق «شيوا» شود دل تو ز انوار دوست محرم راز منصوره فيلي
از پيك سحر خدا خدا مي شنوم از مرغ شب، آهنگ نوا مي شنوم از كلبه باصفاي مردان خدا وقت سحر آواي دعا مي شنوم از اوج مناره ها به هنگام اذان گلبانگ سروش «ربنا» مي شنوم تا سايه مهر آشنا بر سر ماست هر لحظه نواي آشنا مي شنوم در گلشن توحيد بگوش دل و جان آهنگ نماز عشق را مي شنوم از بلبل خوشنواي اين باغ (سفير) آهنگ خوش خدا خدا مي شنوم سيد محمد تهرانپور
صفاي جان مشتاقان نماز است شكوه دولت قرآن نماز است از آن روشن دل اهل يقين است به عالم مايه غفران نماز است بود فرموده خيرالخلايق ستون خيمه ايمان نماز است توان بخش دل اهل حقيقت فرح افزاي روح و جان نماز است چراغ رهنماي عشق و عرفان زلال چشمه حَيوان نماز است منا و مروه و سعي و صفا را جلال و فر جاويدان نماز است بهشت جانفزاي حّي سرمد رضاي حضرت جانان نماز است (صفا) رمز سعادت در دو عالم به عز دولت قرآن نماز است حسين لاهوتي
با بلنداي قامتي چون سرو غرق در گفتگو و راز و نياز مادرم را هميشه مي ديدم ايستاده كنار ما به نماز او هماره ز عشق و مهر خدا قصّه هائي لطيف و زيبا داشت توي باغ بلور احساسم سخنش عطر خوب گل ها داشت چادر سبز رنگ گلدارش باغ بازي و شادي ما بود روي گلهاي سرخ چادر او طرح و نقش بهشت پيدا بود او خدا را به ما نشان مي داد بر درازاي كهكشان سپيد روي امواج پر تلاطم آب بر رگ برگهاي نازك بيد چون طنين نواي شاد اذان در سكوت فضا روان مي شد از سرود خوش خدا سرمست با تمام وجود، جان مي شد بارها ديدم آن لبان قشنگ با خدا در نماز مي خندند وان رخ و گونه مثل صبح بهار وقت راز و نياز مي خندند گاهي از باده خدا مدهوش عاشق و بيقرار و دلداده مي چكيد اشكهاي شفافش روي متن سپيد سجاده گر چه مادر جدا ز خويش ولي در دلش آرزو فراوان بود بنشسته كنار جاده نور بهر رفتن بسي شتابان بود برفت و امروز در شيار دلم جاي پاي تقّدسش پيداست در فضاي سپيد خاطر من آنچه از او به جاي مانده خداست حوروش نوابي
سجّاده را برابر خود باز مي كنم تكبير را به نام تو آغاز مي كنم اي دوست اي يگانه ترين يار اي عزيز بار دگر به سوي تو پرواز مي كنم كو آن شميم خوش كه به من زندگي دهد دل را به عطر روي تو دمساز مي كنم در لحظه نيايش خود با پر خيال تا كهكشان عشق تو پرواز مي كنم «اَمّن يُجيب» من سخن عاشقانه اي است آن را به قصد قربت تو ابراز مي كنم اي آنكه نيست جز تو مرا آرزوي وصل من خاضعانه با تو سخن ساز مي كنم كوته پرم چو بوم ولي در برابرت احساس تيز بالي شهباز مي كنم در عين بي بهايي خود در كنار تو صدها مقام و مرتبه احراز مي كنم خود را چو در كنار تو ديدم به بام عرش من در عروج سوي تو اعجاز مي كنم حوروش نوابي
طوفان بريز ساحل آرامش مرا اي ناگهان به هم زده آسايش مرا! چرخي بزن درون خود اي گردباد موج! در هم بريز صخره آرامش مرا من ايستاده ام كه تو با موج نام خويش شكلي دهي دو مرتبه آرايش مرا ديري ست محو روشني خويش كرده اي چون آفتاب، پنجره تابش مرا اي آسمانِ اين همه باران! به نام صبح لبريز نور و پنجره كن بارش مرا قلبي گره زدم به ضريحت كه عاقبت دست تو واكند گره خواهش مرا حسرت نشين چشم توأم، اي شهود سرخ! گم كن درون آينه پيدايش مرا مصطفي ملك عابدي
دوباره مي شنوم غربت گلوي تو را دوباره بر در و ديوار سينه بوي تو را نسيم شرق محرم، وزيدني تر باد! كه تربت نفسم كرده خاك كوي تو را دقيقه هاي زلالي ست در تنفس تو كه سينه سينه دلم دارد آرزوي تو را كدام قبله؟ علي رغم تو، زماني كه طواف كعبه دويده ست سمت و سوي تو را حراي ناي تو عطر محمدي دارد حراي ناي نبي نيز، هاي و هوي تو را بريز در عطشِ دست خاليِ دل من دلي كه كاسه به دست است آبروي تو را دوباره بر در و ديوار سينه مي بينم كه قاب ها همه دارند عكس روي تو را مصطفي ملك عابدي
شد صبح زجا خيز كه هنگام نماز است! هنگام مناجات و گه راز و نياز است مرغ سحر از دل چو جرس نالد و گويد: اي خفته زجا خيز! كه ره دور و دراز است تا منزل مقصود و ، سراپردة جانان بسيار در اين راه، نشيب است و فراز است تا از افق نور بتابد گل خورشيد بر شب زده دلها، به سحر پنجره باز است گلبانگ مؤذن رسد از مأذنه بر گوش يعني: بشتابيد كه هنگام نماز است سجاده گشاييد كه زين فرش معلاّ تا عرش برين، سوي خدا دست دراز است رندي به سحرگاه شنيدم كه همي گفت: اَلمِنتهْ لله «كه در ميكده باز است» بي فيض كسي از در او باز نگردد چون خواجه كريم است و بسي بنده نواز است صد شكر «سعيدا»! كه تو را از سراخلاص با عجز به خاك درِ او رويِ نياز است سعيد اصفهاني
به مكه كربلا و كعبه امام حسين (ع) هفت دور است كه هم دوش پريشاني ها مي دوم دور تو تا بي سر و ساماني ها اي نفس هاي تو پيراهن تنهايي من بسته ام پيش تو احرام به عرياني ها باديه باديه، اي وادي ايمن! تا تو جَرَياني ست از انبوهي حيراني ها در نَمِ زمزم نامِ تو فرو مي شويند شعله سر زده را، از تب پيشاني ها آه، اي نيت ناگاه! در اين بهت شگفت تو و هفتاد و دو دل آينه گرداني ها دف به دستِ نفسِ «هَلْ مِنِ...» تو مي چرخند دور نامِ تو در اين طايفه، طوفاني ها عيد قربان تو، اي جرأت ابراهيمي! كربلا، كرب و بلا غيرت قرباني ها خيره در وسعت سجاده اشراقي تو خيره در بارشي از نور، گل افشاني ها هفت دور است از آغاز ازل تا اكنون هفت دور است شروعِ من و پاياني ها مصطفي ملك عابدي
سپيدي با سياهي در هم آميخت ز جانم رخوت ديرينه بگريخت مؤذن بانگ زد: «الله اكبر» مرا از خواب سنگيني برانگيخت! الله اكبر يكي از آب و نان مي گفت يكسر يكي مي گفت آزادي است بهتر ز جنگ مدعّي ها، خلق حيران مؤذن بانگ زد: «الله اكبر»! محمدرضا سهرابي نژاد
اي رو به تو دو دستِ دعايي كه در من است! اَمَّن يُجيب خوانِ تو نايي كه در من است بفرست جبرئيل اشارات خويش را در وحي تازه اي به حرايي كه در من است از بس وزيده از ملكوت تو در تنم بوي تو را گرفته فضايي كه در من است در من نفس بكش كه به يُمن تو مدتي ست خوش رنگ و بوست آب و هوايي كه در من است از هق هقم چه مي شنوي غير حق، بگو هم لحن حق حق است صدايي كه در من است اي كوچه هاي رو به تجلي! هنوز هم سمت شماست هر رد پايي كه در من است بينِ دو چلّه مي گذرد لحظه هاي من چلّه به چلّه، صبح و عشايي كه در من است از خود گريز مي زنم - از اين حضيض محض - امشب به ارتفاع خدايي كه در من است مصطفي ملك عابدي
هر كس كه در نماز به روي و ريا رود بر پشت بام كعبه به كسب هوا رود بر عشق، رهروي كه كند عقل اختيار از خضر بگسلد، ز پي نقش پا رَوَد تا باز مي كنند نظر، بسته مي شود از هر دري كه اهل طلب، بي نوا رود اين قفل وا شود به كليد شكستگي هر دانه اي كه نرم شد از آسيا رود بينا كسي بود كه نهد پا به احتياط در واديي كه كور در او بي عصا رود خواب غرور، لازم ارباب دولت است كي تيرگي ز سايه بال هما رود؟ بيرون نرفت سُرمه به شستن ز چشم يار دود از سياهْ خانه ليلي كجا رود؟ نادان شود ز اهل بصيرت به خاكمان كوتاه ديدگي اگر از توتيا رود بي مغز را ز جاي بَرَد گفتگوي پوچ كاه سبك عنان ز پي كهربا رود هر كس هر آنچه يافته زين خاك يافته است از آستان ميكده «صائب»! كجا رود صائب تبريزي
نيت تو تا هنوز، پيشنماز من است تا نفحات تو در، راز و نياز من است چيست در آواز تو، زمزمه راز تو ناي تو موسيقيِ نغمه ساز من است زمزمه هاي تو در بغض نيستاني ام حال و هواي تو در سوز و گداز من است غربت شش گوشه ات، كنج مناجات من تربت تنهايي ات، مُهر نماز من است زاويه هايِ وجود، در كف دستِ تو بود اي كه نفس هاي تو، گلشن راز من است كرب و بلاي تو چيست؟ قبله تنهايي ام كرب و بلا بعد از اين، چيست؟ حجاز من است تشنه تو مَشكْ مشك، آب وضوي من اشك نيت تو تا هنوز، پيشنماز من است مصطفي ملك عابدي
نكو مُلكي است مُلك صبحگاهي در آن كشور بيابي هر چه خواهي كسي كو بر حصار گنج ره يافت گشايش بر كليد صبحگه يافت غرض ها را حصار آنجا گشايند كليد آنجاست، كار آنجا گشايند در آن ساعت كه باشد نَشْو جانها گل تسبيح رويد بر زبانها زبان هر كه او باشد برومند شود گويا به تسبيح خداوند اگر مرغ زبان، تسبيح خوان است چه تسبيح آرد، آنكو بي زبان است در آن حضرت كه آن تسبيح خوانند زبان بي زبانان نيز دانند نظامي
خَم از آن گونه كه از خالي زين افتاده است نفس كيست كه بر روي زمين افتاده است بين چشم من و تو جاي تماشا خالي ست چند وقتي ست كه در آينه چين افتاده است اي يَدِ واحده! برخيز عَلَم بر شانه به هواداري دستي كه چنين افتاده است باز سجاده بينداز كه قدقامت تو اقتدايي ست كه در پشت همين افتاده است آه اي خاتم انگشتر غيرت! بدرخش تا نگويند از انگشت، نگين افتاده است گود، چندي ست كه از گردش مستانه تهي ست گود، بي هويت گوشه نشين افتاده است جام ها جمعه به جمعه ست تهي مي چرخند تا ببيني به چه روزي كه زمين افتاده است مصطفي ملك عابدي
زمزمِ ترنّمِ تو تا پر از نَمِ صلات است زمزمه به زمزمه دشت، در زلالي از فرات است دست هايت امتدادِ وسعتِ پرِ ملائك چشم هاي روشنِ تو جلوه گاه نور ذات است اي خلاصه وجودت، در قيام و در قعودت روح صافيِ تو طوري، از تجلّي صفات است در ميان موج و گرداب، در ميان اين تب و تاب نام تو براي روحم مثل كشتي نجات است (1) از تو باز مي نويسم، با دل و دو چشم خيسم از تو گفتن و سرودن، طعم شاخه نبات است تا تو گرم سوز و سازي، ايستاده در نمازي چشم و دست و سينه من، سمت تو در التفات است مصطفي ملك عابدي 1- انّ الحسين مصباح الهدي و سفينةالنجاة.
ديري ست اي ناي شفاف! در سينه تاب و تب توست چشم تمام دقايق، در روشناي شب توست يك سينه وحي است در تو، كرب و بلا مدين تو انديشه هاي رسالت، طعم زلال لب توست سرخ است رنگ حقايق، در دفتري از شقايق در سطر سطر صدايت، تا عشق، سر مطلب توست اي لحظه ناب تجريد! در اين همه شك و ترديد سرچشمه هاي يقين است، رنگي كه در مذهب توست در شفع و وتر تو دائم، جاري ست بادي ملايم «انِّي أُحِبُّ الصَّلَاة» است، عطري كه روي لب توست مصطفي ملك عابدي
صعود روح مؤمن با نماز است كجا چيزي مر، آن را هم طراز است زماني را كه در حال نمازي خدايت همدم راز و نياز است به هنگام نماز و ذكر و زاري در رحمت به روي بنده باز است مپندارش سبك، غافل مشو زان كه هر درد و بلا را چاره ساز است كنار لذّت ذكر و عبادت تمام لذّت دنيا مَجاز است بسان قطره اي در قلب دريا تو دريايي و دريا دلنواز است اگر دنيا شود كوه مصائب در آن حالت، درِ شادي فراز است بَرَد ما را به سوي عرشِ رحمان نمازي كز سرِ سوز و گداز است كجا داند كسي اين سكر و مستي كه دور از لذّتِ اين رمز و راز است خدايا «اوليايي» را عطا كن تو آن سوزي كه معراج نماز است دكتر مصطفي اوليايي
صلا زدند كه برگ صبوح، ساز كنيد به ساز مرغ سحر، ترك خواب ناز كنيد مي (خمارشكن) مي دهند كز سرها خمار چون شكن زلف يار باز كنيد سرودِ بدرقه كاروان شب خوانيد دراي قافله صبح پيشواز كنيد به ساز زهره، سماوات مي دهد پيغام كه گوش دل به مناجات اهل راز كنيد وضو به چشمه صهباي صبحدم سازيد به سوي قبله ميخوارگان نماز كنيد چو بلبلان بهاري به اهتزاز نسيم هواي شور و نوايي به سوز و ساز كنيد يگانه راز و نيازِ قبولِ اهلِ دل است دوگانه يي كه به درگاه بي نياز كنيد سر نياز فرود آوريد و نذر قبول به زير قبه اين بارگاه ناز كنيد نگين خاتم جم در نماز مي بخشند نظر به حلقه رندان پاكباز كنيد يگانه راز عروج مقام قرب اينست كه از گروه عزازيل احتزاز كنيد به زلف يار اگر دست يافت آه سحر بسا كه پرچم عزّت به اهتزاز كنيد يكي است نغمه، اگر زخمه ها به زير و بم است به پرده هاي حقيقت رَهِ مَجاز كنيد اگر به ساز دل شهريار گوش كنيد جهان، پر از طرب و شور و شاهناز كنيد استاد محمدحسين شهريار
از يك خروش يارب شب زنده دارها حاجت روا شدند، هزاران هزارها يك آه سرد سوخته جاني، سحر زند در خرمن وجود جهاني، شرارها آري دعاي نيمه شب دل شكستگان باشد كليد قفل مهمّات كارها ميناي مي، ز بند غمت مي دهد نجات هان اي حكيم، گفتمت اين نكته، بارها آب و هواي ميكده از بس كه سالم است در پاي هر خُميش مِي ميگسارها طاق و رواق ميكده هرگز تهي مباد! از هاي و هوي عربده باده خوارها ساقي به يك كرشمه مستانه در ازل بِربُود عقل و دين و دل هوشيارها پيغام دوست مي رسدم هر زمان بگوش از نغمه هاي زير و بم، چنگ و تارها «وحدت» به تير غمزه و شمشير ناز، شد بي جرم كشته، در سر كوي نگارها وحدت كرمانشاهي
المنه لله كه در ميكده بازست زانرو كه مرا بر در او روي نيازست خمها همه در جوش و خروشند ز مستي و آن مي كه در آن جاست حقيقت نه مجازست از وي همه مستي و غرورست و تكبر و ز ما همه بيچارگي و عجز و نيازست رازي كه بر غير نگفتيم و نگوئيم با دوست بگوئيم كه او محرم رازست شرح شكن زلف خم اندر خم جانان كوته نتوان كرد كه اين قصه درازست بار دل مجنون و خم طره ء ليلي رخساره ء محمود و كف پاي ايازست بر دوخته ام ديده چو باز از همه عالم تا ديده ء من بر رخ زيباي تو بازست در كعبه ء كوي تو هر آن كس كه بيايد از قبله ء ابروي تو در عين نمازست اي مجلسيان سوز دل حافظ مسكين از شمع بپرسيد كه در سوز و گدازست حافظ
برچسب:
نویسنده: کوروش زمانی