خرید بک لینک

امشب كه كوچه هاي تجلي به نام توست حس مي كنم كه كوچه پر از ازدحام توست در لحظه هاي كشف و شهودي كه مي وزد سير كدام منظره سهم مقام توست اين فرصت شكفته به اندازه بهار نشأت گرفته از وزشِ فيض عام توست هرگز تهي نمي شود از نشئگيّ محض دستي كه متصل به كرامات جام توست برخيز در ادامه سجاده شهود محراب، امتداد قعود و قيام توست پشت سرِ تو نيت هفتاد و دو نماز امشب در امتداد حضور مدام توست مصطفي ملك عابدي

شوري اندازه از خويش گذر كردن ها در تو جاري ست، علي رغم حذر كردن ها چيست در خواهش چشمان تو، اي بغض زلال! ظهر را پشت سرِ عشق، به سر كردن ها! سينه و تير، دل و نيزه و پيشاني و سنگ چيست در دست و دل و سينه سپر كردن ها عقل انديش ترين حوصله ها مي ماند در تو و كار تو، اي شوق خطر كردن ها! هفتمين خوان من و توست هم اينك، يعني بابتِ دوست ز خود صرف نظر كردن ها اين وضو چيست كه شرط است تماميت آن دست در كاسه اي از خون جگر كردن ها (1) هرم سجاده سوزِ تو و اين نيت سرخ: دشت را سوختن و زير و زبر كردن ها آخرين سجده و بي واسطگي با ملكوت آخرين سجده و در دوست نظر كردن ها مصطفي ملك عابدي 1- ركعتان في العشق لا يصح وضوءهما الاّ بالدّم.

كو گوشه اي از سوز تو كه حنجره، بسته ست ني، بند به آهي ست - به آهي كه شكسته ست - اي سرخ ترين زمزمه، در غائله رنگ اين شام، دل و چشم به آشوب تو بسته ست هر قدر كه در شب بوَزي از نفس خويش اي كيفيت كيف شهودانه! خجسته ست اي همهمه اين همه! سوز از نفس كيست هوهوزنِ اين دسته كه؟ اين دسته چه دسته ست؟ برخيز به قدقامت خوني كه پس از آن نه اهل نماز است نه حق، هر كه نشسته است اي جرأت طوفاني يكپارچه، برخيز آشوب قدم هاي تو كو؟ كوچه كه خسته ست مصطفي ملك عابدي

ستاره خفت و شباويز خفت و شبرو خفت منم كه شب همه شب بي قرار خويشتنم سپيده سر زد و گلبانگ زد، خروس ز بام سحر به پنجره، انگشت مي زند كه منم به نازِ دستِ نوازشگرِ نسيم سحر گشود ديده شب آرميدگان از خواب دميد سبزه صبح و گل ستيغ شكفت نشست از بر پيروزه، توده سيماب گذشت شبرو، بر بام شد مؤذن پير به هر كرانه در افكند نغمه توحيد ز كام مأذنه، بانگ اذانِ صبح آمد طنين دلكش تكبير، در فضا پيچيد (خدا خدايان)، از خواب ناز برجستند ز آب چشمه تسليم شستشو كردند پي نماز به خاك نياز رخ سودند نظر ز غير بريدند و ياد او كردند برآمد از دلِ فرزانگان نوايي خوش گه از تلاوت قرآن، گه از سرود نماز شرار در دل تاريك بي خدايان زد چنان حضور، چنان شور و حال و سوز و گداز من ايستاده، ز سر تا به پاي غرق گناه به لب ترانه توحيد و دل ز شرم، ملول خجل ز طي شده ايام ناسپاسي ها به چاره جويي وجدان خويشتن مشغول سياه نامه اعمال خويشتن در پيش به جز فضيحتم اين (زشت نامه) ننمايد مرا كه روز جواني به كژ گماني رفت از اين قيام و قعودم چه حاصلي زايد؟ ز آب توبه چسان شويم اين سياه گليم؟ كه تار و پودش عصيان و نامسلماني است مگر عنايت او دست گيردم ورنه به چشم خسته من برق صبح پيدا نيست عروس روز برآمد ز حجله گاه افق به صد كرشمه، به روي جهانيان خنديد ز شور نغمه «لاتَقْنَطُوا»ي همسايه دميد از افقِ خاطرم دو صد خورشيد حميد سبزواري

كار را بگذار هنگام نماز است اي برادر! موسم عرض دعا و سوز و ساز است اي برادر! چون به جاي آري نماز خويشتن را در جماعت از تو راضي كردگار بي نياز است اي برادر! خيز، هنگام نماز آمد، رها كن كار خود را! بهترين كار تو انجام نماز است اي برادر! خيز، اوقات فضيلت را مده از دست جانا! اين كلام دلنشين از اهل راز است اي برادر! آن كه هنگام نماز از كار دنيا چشم پوشد نزد حق در روز محشر سرفراز است اي برادر! سوي مسجد مي كند دعوت تو را بانگ مؤذن اين ندا از ناي حّي كارساز است اي برادر! با حضور قلب، رو كن سوي محرابِ عبادت چون حضورِ قلب تو مفتاح راز است اي برادر هر كه خاضع شد به درگاه خداوند تعالي در نماز، از ديگرانش امتياز است اي برادر! اجر يك ركعت شود هفتاد ركعت در جماعت اين عنايات كريم چاره ساز است اي برادر! گر كه نشماري نمازت را سبك با لطف رحمان باب رحمت بر رُخَت همواره باز است اي برادر! خاك راه پاكبازان شو، چو «مرداني» كه داني سيد و سالارشان (ميرحجاز) است اي برادر! محمدعلي مرداني

من نگاهت كردم و باران گرفت لحظه هاي آشنايي جان گرفت تا كه تكبيرت طنين انداز شد گفتگويم با خدا آغاز شد در نمازم گريه را رو مي كنم لحظه هاي وصل را بو مي كنم بس كه اشك من تلاطم مي كند چشم، راه خانه را گم مي كند اي كه مي آيي كنارم با اذان بي قرارم، لحظه اي با من بمان قصد عاشق كم شدن در بودن است شعله را افزودن و افزودن است عقل، آتش را تماشا مي كند عشق مي سوزد و حاشا مي كند تازه مي فهمم كه عاشق بوده ام من هم از، اول شقايق بوده ام در نماز، آئينه مطلب مي شود واژه از معنا لبالب مي شود در نمازم شعله ورتر مي شوم عاشق بادم، و پرپر مي شوم اين نماز، آرامش دلهاي ماست بهترين حلاّل مشكل هاي ماست با مؤذن ها تباني كرده ام تا نمازم را جهاني كرده ام محمد فرخاني

نزديكي بندگان نماز است معراج روندگان نماز است موقوفُ عَلَيه كُلِّ طاعات سر كرده جمله عبادات ركن شرع و ستون دين است شايد گفتن كه دين همين است ملامحسن فيض كاشاني

مرهم دلهاي پريشان، نماز پايه دين، مظهر ايمان، نماز بازترين پنجره آفتاب در دل شبهاي زمستان، نماز روز فراخواني آئينه ها سنگ محك، محور و ميزان، نماز بال و پَر اوج سحرگاه عشق لحظه معراج مسلمان، نماز راه رهايي ز تباهي بود معرفت و عزت انسان، نماز چاره ناچاري درماندگان در شب طولاني طوفان، نماز محمود اكرامي

بايد اي دل اندكي بهتر شويم يا نه! اصلا آدمي ديگر شويم از همين امروز هنگام نماز با خدا قدري صميمي تر شويم سوءظن در خوبي گل ها بد است يادمان باشد كه خوش باور شويم مثل روياي درخت و روح گل زير احساسات باران، تر شويم با همه افسردگي امّيدوار آتش در زير خاكستر شويم زير دست و پاي داغ آفتاب مثل خواب لاله اي پرپر شويم ثابت محمودي (سهيل)

دلت را با خداوند آشنا كن ز عمق جان خدايت را صدا كن دلت غفلت زده مانند سنگ است مس دل را زِ يادِ او طلا كن شكوه بندگي در خاكساري است خضوع و بندگي پيش خدا كن تو غرق نعمت پروردگاري بيا و حقّ نعمت را ادا كن نشانِ حق شناسي در نماز است جفاتا كي؟ بيا قدري وفا كن ركوعي، سجده اي، اشكي، خضوعي به پيش آن يكي، قامت دو تا كن به پيش او گشا، دست نيازي به درگاه بلند او دعا كن به سنگ توبه اي بشكن دلت را غرور و سر گراني را رها كن جواد محدثي

مي روي ابتداي جاده نور دستهايت پر از دعا و نياز با دلي خسته از عبور زمان مي روي عاشقانه سوي نماز روبه روي نگاه تو پيداست جانمازي كه با تو همدرد است مي نشيني به سوي قبله عشق در هوايي كه سخت دَمْسرد است در خم پلكهاي خسته تو اشكهايت دوباره پنهان است باز در قلب گرم سجاده مهر و تسبيح و عشق، مهمان است روبه رويت هزار آينه است با خدا گرم گفتگو هستي آبرويت تمام، بسته به عشق عاشقي! فكر آبرو هستي خلوتي عاشقانه در دل توست مي روي تا نهايت احساس روي درهاي بسته اميد مي نويسي شكايت احساس مي شوي خم به سوي قبله نور در ركوعت صداقتي جاري است باز در انتظار بوسه مهر پاسخ جاي مُهر تو، آري است بعد يك لحظه با خدا بودن مي رود غم به احترام اميد مي رسد در فضاي سينه تو پاي يك آشنا به نام اميد غرق در يك حضور نوراني لحظه هايت پر از طراوت عشق مي شود خلوتت به يُمن نماز باز شيرين تر از حلاوت عشق اعظم سليماني

آمدم تا نينواي چشم تو گم شدم در ناكجاي چشم تو خواستم تا محرم كويت شوم يا نشينم در سراي چشم تو نذر كردم كربلايي تر شوم يا ببندم دل به پاي چشم تو كاش مي شد فرصت رفتن دهي تا كنم جان را فداي چشم تو ليلا تقوي

در (هاي و هوي) آتش شيرازه قنوتت هرگز ز هم نپاشيد تنها دو دست آبي از دست آسمان رفت اي با سحر سرشته آيينه دار ذكرت اينك دو بال روشن از پيكر فرشته! حسن حسيني

به روي شاخه، بلبل مي سرايد دل از گلهاي زيبا مي ربايد گهي در پاي گل مي نالد از دل گهي در آسمان پر مي گشايد چو مي خواند سرود شادماني غم از سيماي گلشن مي زدايد گلستان را به آواز خوش خويش سحر بزم نكيسا مي نمايد به ياران گفتم اين خنياگر باغ چرا مستانه نغمه مي سرايد؟ بگفتا عارفي، اين مرغ شيدا بدين گرمي خدا را مي ستايد! سيداحمد زرهاني

لختي تأمل مرد، بي آوايي ام را يا اين غزل - بانوترين شيدايي ام را - مي خوانم امشب با تبي آتش گرفته نذر دل ليلايي هرجايي ام را شب آمد و لب نوشي و ترسي دوباره تكرار كردي وحشت رؤيايي ام را گل نيزه هاي دشت هم جان مي گرفتند وقتي كه ديدند آن سر سودايي ام را اي چشم هايت هلهله باران فردا پايان نمي بينم شب يلدايي ام را ليلا تقوي

بعد از قنوتم قلبم از تو يادها داشت آن دم كه هر دل با خودش فريادها داشت راز و نيازم با خدا تسكين درد است وقتي كه قلب از خستگي بيدادها داشت آن حرف ها پژواك سرخ عاشقي بود چون كوه دردم حرفي از فرهادها داشت هر ركعتي تكرار خلوت در سپيده روح اميد و عاطفه، همزادها داشت غم هاي من بعد از نمازم كوچ كردند چون شادي ام بوي شميم بادها داشت هنگامه لبخند هر سجاده سبز باغ بلوغ سبزه ها، شمشادها داشت سيده فرشته حسن زاده

آهنگي از تكبير جان را زير و رو كرد امواج پاك عشق، دل را شست و شو كرد در ركعتي از جست و جوي باغ عرفان يك قطره با درياي عرفان گفت و گو كرد در هر ركوعي پاي پروازي ست اين جا شايد همان چيزي كه قلبم آرزو كرد در سجده گاهت اشك ها باريدني شد دست دلم را اشك هايم باز رو كرد آن روز قلبم بوي ياس تازه مي داد آري همان روزي كه از عشقت وضو كرد سيده فرشته حسن زاده

چشمم گذر عبور باران شده بود دل هم يكي از عشق تباران شده بود گفتند دعا نشانه پيوند است هنگام قنوتِ بي قراران شده بود من گمشده بودم از نواي احساس درگاه پر از اميدواران شده بود يك شعر كه همراه شقايق خواندم جان منظره اي ز سبزه زاران شده بود سيده فرشته حسن زاده

باز هم وقت اذان است، بيا برگرديم آسمان دل نگران است، بيا برگرديم گرچه از پاك ترين خاطره ها دور شديم وقت برگشتنمان است بيا برگرديم هرچه رفتيم نديديم به جز تاريكي جاده بي خط و نشان است، بيا برگرديم سال ها گمشده و در پي راهي بوديم آه اين راه همان است، بيا برگرديم پشت كرديم به هر چيز كه ديديم اما حيفِ آن سفره و نان است بيا برگرديم اسدالله خندان املشي

با ما بيا تا بگذريم از مرز ترديد تا سرزمين شاخه هاي نور و ناهيد دل را بزن دريا و باور كن خودت را تا آن طرف ها دور از اين سيلاب ترديد آن جانماز آكنده از حس حضور است بي پرده مي گويم خدا را مي توان ديد دست نسيم صبحگاهان را بگيريد با ما نماز عشق را قامت ببنديد علي ديني پور

وقتي ستاره ها شبِ شعري به پا كنند خوب است اگر كه عشقِ مرا هم، صدا كنند وقتي كه برق چشم به هم هديه مي دهند با چشمكي دو چشم مرا بانوا كنند وقتي به تخت هاي صفا، تكيه مي زنند دعوت ز ما به جمع خوش باصفا كنند در پشت ماه، صف صف زيباي باصفاست گويا ستارگان به دلش اقتدا كنند احساس مي كنم كه غريبم در اين زمين شايد به آسمان، دل ما، آشنا كنند بيگانه نيستم به شما اي ستارگان! گر مي بريد چشم مرا تا به آسمان محمدعلي رضاپور

آن روز حتي خار صحرا غنچه مي كرد بر نوك ني لبخند سرها غنچه مي كرد آن روز يك كودك ز اندوه غريبي لب هاي خود را بهر بابا غنچه مي كرد آن روز يك خرمن ز گل هاي غريبي بر حنجر شش ماهه آن جا غنچه مي كرد آن روز يك زن ديد در دشتي پر از خون خون از رگِ فرزند زهرا (س) غنچه مي كرد آن روز اگر با خون حق امضا نمي شد عشق و اميدي باز آيا غنچه مي كرد؟ احمد رفيعي وردنجاني

آسماني خسته را مهتاب باران كرد و رفت جاده دلواپسي ها را چراغان كرد و رفت با غزل هاي سپيدش، با ندايي سبز سبز چشم هاي كافر شب را مسلمان كرد و رفت او كه زخم كهنه غم سينه اش را مي شكافت اشك ها را در نگاه خويش پنهان كرد و رفت خشكسالي بود و از هر ابر آتش مي چكيد لحظه ها را مملو از احساس باران كرد و رفت يك سبد خورشيد را به چشم هامان هديه داد جانماز قلب ها را غرق ايمان كرد و رفت سميه كاظمي

دلم براي تو تنها شراره مي گيرد شبم، نيايش رنگ ستاره مي گيرد تو رفتي و چه خبر داري از دل سردم بيا كه غصه دلم را اجاره مي گيرد ببار ورنه دوباره تمام صحرا را هجوم لشكري از سنگ خاره مي گيرد بيا ببين كه تقاص دو روز بودن را زمانه از منِ تنها دوباره مي گيرد غروب، پنجره هاي شكسته قلبم به التماس، هواي نظاره مي گيرد احمد رفيعي وردنجاني

با تو باغ آسمانم پر شد از تكثير خورشيد هركجا رو مي كنم جاري شده تصوير خورشيد باز ديشب خواب ديدم آسمان قهر است با شب خوب مي دانم تويي، تنها تويي تعبير خورشيد در عبور لحظه ها مانده ست يادت در دل من مثل گرماي عميقي در نگاه پير خورشيد من پر از احساس پروازم، در اين ظلمت سراها بسته اي پاي مرا انگار با زنجير خورشيد تا صداي ربنّايم مي وزد در سنگر صبح مي شود شب هاي سرد من نشان تير خورشيد سميه كاظمي

بايد از شهر شما نامردمان هجرت كنم كوله بار خويش را بايد پر از حسرت كنم تا شكفتن تا سحر بايد مسافر گشت و رفت مي روم تا طي كنم شب را اگر جرأت كنم باغ زيبايي ست آن جا، باغي از بوي خدا بايد از آن جا بچينم گل اگر فرصت كنم گر قدم در راه پر پيچ و خم او مي نهم دست ما را، پنجه را، بايد پر از قدرت كنم خسته ام ديگر از اين تكرار پوچ لحظه ها كاش مي شد مرگ را در خانه ام دعوت كنم چشم هاتان مسلخ عشق است و زندان اميد آه بايد تا به كي عادت به اين محنت كنم جانمازم جاده اي سمت سپيدي مي شود مي روم تا باغ صبح امشب اگر جرأت كنم سميه كاظمي

ديوار زندان تن را، مرطوب و مرطوب تر كرد خيس و نفس گير، شب بود، احساس زرد خطر كرد شب بود و جغدي كه روي، ديوار زندان نشسته شب هاي دلگير زندان، را مرد اين گونه سر كرد ديوار نمناك زندان، تسليم احساس او شد وقتي كه آن مرد ناخن - هاي خودش را تبر كرد ديوار زندان ترك خورد، آيين شب خُردتر شد احساس خورشيدي او سجاده اش را سحر كرد خورشيد: مُهر... ايستاده، سجاده مفروش جاده مردي كه قلب خودش را در آسمان غوطه ور كرد فردا سرود خودش را، در كوچه ها جار مي زد يعني كه جغد بدآهنگ، از بام زندان سفر كرد ايمان كرخي

از سجده، صبح پا كه شديم آسمان گرفت سجاده هاي تاشده را بوي نان گرفت جا مانده ايم و نعش كفن روي دوشمان كلّ زمين عاطفه را بويمان گرفت ما را هواي پرسه زدن بود روي شب تا قلب ما هواي تو را در ميان گرفت ديشب تمام، صحبت حوران صبح بود تا نام آستان تو آمد، زبان گرفت امروز مُهر نور و جبيني پر از نياز سجاده هاي تاشده امروز جان گرفت ايمان كرخي

وقتي غبار صورت آيينه صاف شد خورشيد دور آينه گرم طواف شد شب بود و عاشقانه ترين لحظه هاي رود، احساس شوم جغد سياهي غلاف شد احساس ساده اي همه جا را گرفته بود ماه از دوباره منتظر اعتكاف شد ديشب دوباره حرمت آيينه زنده شد بين پرنده و گل و روز ائتلاف شد ايمان كرخي

روي از چراغ كوچه بگردانيد، من آمدم به سوي گل خورشيد بايد كه عشق و عقل به هم باشند، بايد كه عقل و عاطفه را فهميد من آمدم سلام ضريح صبح، بر نخل هاي عشق دخيل آويز با كوله بار عاطفه برگشتم با واژه هاي يكسره در تبعيد با سينه اي ستبر و سري بالا، با قامتي كشيده و نورافشان از انتظار وصلت ماه و آب، در امتداد چشمه نشين بيد از اضطراب سرب مگو با من، من در حصار بوي گل آبادم شهر كثيف و خيس تعفّن بود، آن جا كه خون به ساحتِمان خنديد امشب دگر به سمت خدا بايد، با نردبان هروله بالا رفت با ركعتي نيايش عشق آميز، بايد عروج شرقي خود را ديد من از تبار حادثه برگشتم، آن جا كه عشق و عاطفه را كشتند آن جا كه ديوِ قصه به ما خنديد، آن جا كه زان قصه فقط ناليد حالا تمام شهر خبر دارند، از روشناي اين شب بااحساس ديگر مناره ها همه مي دانند، بايد صداي صاعقه را نشنيد ايمان كرخي

كاشكي همچون كبوتر مي شدم مي پريدم از كران تا بي كران كاش مي خواندم نماز عشق را در كنار مرتضي در نهروان كاش مي شد تا بخوانم آيه اي همزمان با فاطمه از عمق جان كاش مي شد در سپاه هاشمي مي شنيدم صوت زيباي اذان سميه پهلواني

ما ساكنان كوچه شب هاي طاعتيم آيينه وار در تب و تاب زيارتيم چيزي ست در ركاب زميني كه مي رود در حال استغاثه و ايجاد خلوتيم پاكيزه مي شويم و دمي گريه مي كنيم محتاج لطف خالق و محتاج مهلتيم لختي براي خويش اگر ساده تر شويم ما هم به ميهماني اين سفره دعوتيم ايمان كرخي

سحر از ساقه هاي سبز دعا يك سبد اشتياق مي چينم در حضور خدا دل خود را بي قرار نماز مي بينم دست بيعت در آستان نماز مي دهم با خداي نيلوفر مي گريزم ز سايه ترديد مي رسم تا نهايت باور روي سجاده اي به وسعت نور اقتدا مي كنم به ياس سپيد مي رسم از طنين بانگ اذان به رهايي، به روشني، به اميد مي نشينم كنار چشمه نور روح خود را در آب مي شويم با دلي تشنه ركوع و سجود راه ديدار دوست مي پويم طاهره حاجي خاني

اين نماز سبز و هستي بخش من روح را در كالبد، آراسته مثل اين اشعار بي پيرايه ام قلب را از خستگي پيراسته اي نمازم حرف هاي ناب عشق با شما اشك و جنون تفسير شد با ركوع ياسمن هاي سفيد خواب هر سجاده اي تعبير شد دانه هاي سرخ تسبيحم كجاست تا گل توحيد را نجوا كنم يا كه من با ركعتي از عاشقي بغض هاي كهنه ام را واكنم آسمان را در نمازم خوانده ام آبي اش رنگي براي سادگي است كبر با تكبير ما از ياد رفت راز تكبيرم پر از افتادگي است در تشهد شهدي از آرامش است او گواه روح، عشق عاشقان با سلام حق دلم سرشار شد مثل باران و عبور از آسمان عشق مادر ركعتي نور و كلام راز پرواز و قنوتي در سحر پرزدن تا انتهاي آسمان چشم هاي خيس و يك احساس تر سيده فرشته حسن زاده

ما كبوترهاي عاشق پيشه ايم بال هامان پر ز احساس سپيد صحبت ما ارتباط قلب هاست پرزدن با ركعتي عشق و اميد در مسير راه ما ترديد نيست نيم شب لبريز درياي نياز فصل فصل چشم ما، نجواي اشك در همان ديوان سر سبز نماز چشم هاي خيس ما بعد از نماز عشق را با اشك باور مي كند تا كه مي فهمد نگاهش خسته است سجده هاي شعر را تر مي كند آسمان ما بدون ابر و صاف گوييا او هم نمازي خوانده است جانمازش بستر نرم نسيم چشم او هم شعر و رازي خوانده است اي نماز اي شمع پاك دوستي قلب هامان با تو معنا يافتند مثل آن پروانه در اوج نياز دست هامان با تو پروا يافتند با وضوي شمعداني هاي سبز ركعتي از مهر قامت بسته ايم دور از غوغاي سرد زندگي از سكوت نااميدي رسته ايم سيده فرشته حسن زاده

من آن دهاتيِ چادرنشين رهگذرِ هواي پاك و دل انگيز سبز گيلانم تمام محنت و افسردگيّ من اين است شبان گلّه ام و ني زدن نمي دانم هنوز بوي طفيلي ز من نرفته كه عشق چنان غمي به دلم لاعلاج افتاده بيا به جاي من اي دل تو ني بزن كه كنون مرا به صحبت ني احتياج افتاده بنال در دلم اي ني كه ناله هاي خوشت به گوش همنفس ايلياتي ام برسد كسي نگفته كه او شهري است پس تو بنال كه ناله ات به حبيب دهاتي ام برسد بنال در دلم اي كه با عزيز دلم ز روزهاي خوش كودكي سخن دارم زبان پارس كمي مشكل است و من با او به لهجه خودمان - گيلكي - سخن دارم شنيده ام كه عزيزم هميشه با همه هست به گويش همگان قصه باز مي گويد به لر لريّ و به تركان، به لهجه تركي به هر كسي به همان لهجه راز مي گويد بنال در دلم اي ني كه من ز ناي غمت نماز را ز مكان بي نياز مي خوانم وگر تو دم نزني، من فقط به عادت خويش شبانه در دل گيلان نماز مي خوانم سپيده مختاري

اي دست هاي ساده نبايد در اين مصاف بر دور برد تير و تفنگ اعتماد كرد برد سجود عشق در اين جبهه ديدني ست بايد به عشق دوست فقط اجتهاد كرد انگار مي رسد به من الهام دوستي هر جاي آسمان خدا صحبت من است سجاده وصال بگستر كه در نبرد از بين اين صحابه فقط نوبت من است اي اشك اي تكيده ترين شكل التماس بي وقفه از نگين دو چشمان من مريز دادم به باد هستي خود را تو مانده اي دارايي عظيم و فراوان من مريز اي اشك اي ترنم آتش نشان درد ديشب دلم ز فاصله حالش گرفته بود انگار لخته لخته اين سينه كبود قبل از ورود خيس تو آتش گرفته بود سپيده مختاري

جاده ها چشم انتظار عابري پوسيده شد خنده رؤيا شد، محبت سنگ شد، شب ديده شد آسمان انگار دلتنگ است، آيا مي رسد؟! بين مرگ و زندگي جنگ است، آيا مي رسد؟! يكدلي از لحظه هامان رخت خود را بست و رفت عاطفه بر كاروان مردگان پيوست و رفت مردمي دلتنگ هر شب نان حسرت مي جوند لاي دندان هايشان، افسوس غيرت مي جوند يك ستاره يك سحر در كوچه مهتاب نيست مهرباني مُرد، آري اين دگر يك خواب نيست شهر ما تسخير شد در دست آهن، دست دود از تن ما زندگي پيراهن دل را زُدود باز هم سجاده خالي، چون مسلماني نماند در غم نان، حرص گندم، ديگر ايماني نماند در هياهوي زميني غرق در درد و فريب شهر متروكي پر از فرياد نامرد و فريب خسته از دنياي شوم تيپ و مُد، مادربزرگ مثل هر شب جانمازش پهن شد، مادربزرگ سال ها مي شد كه دستانش به سوي عرش بود با نگاه خيس خود در جست و جوي عرش بود سميه كاظمي

اي نماز! آئينه پرداز وجود آفتاب دل، سحرساز وجود اي زلال جاري سيناي نور! جوهر جان، گوهر درياي نور قرّةالعين رسول حق پرست افتخار مردم مطلق پرست ساقي ميخانه باور توئي همنشين ساقي كوثر توئي اي تو معناي اميرالمؤمنين چلچراغ زهره خلوت نشين اي حسن را حسن و نور هر دو عين شد گل افشان از تو دامان حسين قدر تو در كربلا معلوم شد پاسدارت، چارده معصوم شد گر چه تو چون روح محجوب مني جذبه جانبخش محبوب مني آبروي دين و مذهب اي نماز جلوه سيماي مكتب اي نماز اي تو داروي تكبّرهاي ما نور روحانيّت سيماي ما تو به هر وادي كه ما را مي كني بيرق توحيد، بر پا مي كني ذكر اكبر، فاتح دلها توئي دافع هر فتنه و فحشا توئي در تو جاي جوهر توحيدي است واژه هايت، واژه خورشيدي است ظلمت آباد از تو نوراني شود چشم شب از تو چراغاني شود تو سياهي را سپيدي مي كني دورم از هر نااميدي مي كني اي طراوت بخش ايمان، روز و شب مي گريزد از تو شيطان، روز و شب با تو هر كس روز و شب مأنوس شد آفتاب عشق را فانوس شد در وجودم عشق جاري مي شود گلشن عمرم بهاري مي شود تو مقام از قرب سرمد يافتي روح بخشي از محمّد يافتي اي تحول بخش هستي در وجود داده بالائي به پستي در وجود خاك پست از تو صفا آموخته مشعل انسانيت افروخته بر سر ما تاج «كرّمنا» توئي روح را تشريف «فضّلنا» توئي با تو من «وَجَّهْتُ وَجْهي» يافتم از گروه «آفلين» رو تافتم شد ز تكرارت يقينم اين چنين «رَبُّكَ فَاعْبُدْ فَيَاْتيِكَ الْيَقين» بي تو من همچون نيِ توخاليم دود اندوه پريشان حاليم بي تو حتي دود غم هم نيستم نقشْ پرداز عدم هم نيستم با تو من مفهوم پيدا مي كنم صورت معلوم پيدا مي كنم تو به من مفهوم و معنا مي دهي بينش و چشم تماشا مي دهي با تو در خلوت چو نجوا مي كنم خويش را در خويش پيدا مي كنم از تو جوشان چشمه سار ياور است نور زار سينه ام گل پرور است با تو حق را جانشيني مي كنم عشق و ايمان آفريني مي كنم با تو من در سجده، واصل مي شوم پاي تا سر، جوهر دل مي شوم در تجرد خويش يابي مي كنم فطرتم را آفتابي مي كنم مي گشايم بال و بالا مي روم تا به قاف قرب مولا مي روم مي روم آنجا كه بي سوئي بود من منم دور از من و اوئي بود اي عروس خلوت محراب نور مونس روحاني اصحاب نور من غلام حلقه در گوش توام چون بلال عشق، چاووش توام من تو را گلدسته خواني مي كنم از حقيقت پاسباني مي كنم حكم حق اينست تقديرم توئي مقصد از گلبانگ تكبيرم توئي اي تو مفتاح در باغ بهشت! روشن از نور تو راه سرنوشت گشته از تكرار تو معلوم ما «لَيْسَ لِلاِنْسانِ اِلاّ ماسَعي» حبل پر نور الهي، اي نماز! ناجي يوسف ز چاهي، اي نماز! هر كسي زد چنگ بر دامان تو مست شد، از باده عرفان تو دل شود در سينه اش، حلاج نور مي رود سر مست تا معراج نور اي تو! ما را حاصل بود و نبود خوش ببر ما را به معراج شهود اي ستون خيمه سبز فلك! پايه دين، ذكر جاويد ملك تا قيامت تو قوام ملّتي جمعْ بندِ مستدام ملّتي ملّت از تو، جمع بند خويش شد دور از هر فتنه و تشويش شد از تو «من من»ها همه ما مي شود قطره ها پيوسته دريا مي شود رحمت رحمان بي همتا توئي رابط گل قطره با دريا توئي از تو ديوِ تفرقه گم مي شود يك صدا گلبانگ، مرهم مي شود كثرت از تو مي شود، وحدت شعار از تو مي گردد، حقيقت، استوار اي نماز! اي محور آئينه ها! چلچراغ افروز دل در سينه ها باز درياي جهان طوفاني است دل پريشان از شب ظلماني است با سرود «قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحَد» دورمان كن از بلاي جذر و مد موجها را آشناي اصل كن كثرت ما را به دريا وصل كن احد ده بزرگي

نمازت كوثر عشق خدايي است ترنّم هاي گرم آشنايي است رها شو از تن خاكي به محراب اگر ذرّات جانت، كبريايي است تجلّيگاه ميقات حضور است كمال بندگي و پارسايي است نمازت بال و پر تا عرش بخشد و نوري مي فشاند كه خدايي است صفاي سينه هاي مؤمنين است نمازي كز خلوص و بي ريايي است رها شو از حصار تن كه محراب نخستين منزلِ از خود رهايي است زهرا شعبان پور

عشق است كه مي خواند هر شامگه از مسجد عشق است كه مي گردد در بانگ اذان جاري عشق است كه مي گويد برخيز و فروزان شو اي قطره بيا با ما دريا شو و جوشان شو مي خيزم و مي افتم اي واي وضويم نيست جز گرد گنه بر رُخ هيچ آب به رويم نيست اي عشق! مرا خواندي؟ اين هستي ابتر را؟ اي عشق! مرا خواندي؟ اين مايه هر شر را؟ اي عشق! چه مي خواهي از اين سر سودايي؟ اي عشق! چه مي جويي در اين شب يلدايي؟ خواهم كه صلايت را لبيك بگويم، واي، جز گَرد گنه بر رخ هيچ آب به رويم نيست عشق است كه مي آيد هر صبحدم از خاور عشق است كه مي كوبد انگشت صفا بر در عشق است كه مي گويد اي خفته به هر بستر آبي و سبويي ساز برخيز و وضويي ساز هنگام نماز آمد هنگام نياز آمد مي خيزم و مي افتم اي عشق ترا گفتم آبي كه گنه با آن از چهره بشويم، نيست ديدار ترا اي عشق! هيچ آينه رويم نيست اي واي! وضويم نيست اي واي! وضويم نيست از لطف بكن جاري در جوي من آب، اي عشق! شايد كه شود آباد اين كُنجِ خراب،اي عشق! فيروزي(نادر)

اي نماز اي پرتو ايمان ما اي فروغت نور جسم و جان ما اي نماز، اي شامِ دل، روشن ز تو اي خزانِ زندگي گلشن، ز تو اي كه در وادي غمها، مأمني اي كه تو امّيد فرداي مني هر كسي دور از تو شد،دور از خداست هر كه سر پيچد ز تو، از حق جداست قبله گاه راز، از قرآن توئي بر دل بيمارِ ما، درمان توئي اي طبيب اين دل بيمار ما اي دواي نخوتِ پندار ما اي ز تو روشن ضمير عارفان وصف تو هرگز نگنجد در بيان اي كه منظور از مسلماني، توئي! چشمه فيّاض رحماني، توئي! قصد صحبت تا كنم با بي نياز خويش را حاضر كنم بهر نماز چونكه خواهم با خدا نجوا كنم با كليدت، قفل دل را وا كنم صحبتي با دوست بنمايم دمي تا نهد بر زخم جانم مرهمي پاره بنمودي ز پايم بندها داده اي با حق، مرا پيوندها اي نماز، اي بهترين اعمال ما! اي مُحَوِّل بر همه احوال ما! ما بخاك افتاده و بر پا توئي ما همه لب تشنه و دريا توئي در صف حشرم بتو اميدهاست وز خداوند جهان تأييدهاست فيروزي(نادر)

معراج بلند مؤمنين است، نماز سرمايه روز واپسين است، نماز توحيد بود اساس سر لوحه دين سر سلسله فروع دين است، نماز بشنو سخني ز قول قرآن حكيم فرمان خداي عالمين است، نماز آن حبل خدا در آيه «وَ اعْتَصِمُوا» مي دان به يقين «حبل متين» است نماز داني چه بود فلسفه ذكر نماز؟ آرامش قلب مؤمنين است نماز پيوسته مدد بجوي از «صبر و صلوة» اندر همه جا تو را معين است نماز فرمود پيمبر سخني چون زرِ ناب از بهر شما ستون دين است نماز شيطان همه را به سوي خود مي خواند كوبنده شيطان لعين است نماز خواهي تو اگر وسيله راه نجات اسباب نجاتِ مسلمين است نماز هر كس كه بود عاشق حق، مي داند در صبح و مساء چه دلنشين است نماز اي آنكه به سينه مي زني بهر حسين (ع) مقصود قيام شاهِ دين است نماز فرداي قيامت كه بود روز حساب بي شك كه سؤال اوّلين است نماز گر مي طلبي كليد جنّات نعيم مفتاح درِ خلد برين است نماز هر دم تو بكن ذكر خدا، «مطبوعي»! چون ورد زبان ذاكرين است نماز مطبوعي

چه خوش وصف حاليست، حال نماز جواب دلت را سئوالِ نماز كمالات انسان نيابد كمال مگر در مقام كمال نماز ز «ادني» به «اعلي» به حكم خدا به معراج رو با دو بال نماز به روز جزا مفتخر آن كسي است كه شد ورد جانش مقال نماز خداوند منّان به جنّت سر است پذيراي تو، در قبال نماز خيالات واهي به دل تيرگي است دلي تازه كن با خيال نماز به حق تكيه كن، ره نيابد زوال به سرمايه لايزال نماز امان از جدائي دل، از خدا به قطع دعا، انفصال نماز نماز، اتّصال تو با ربّ توست مده دل به كس، در خلال نماز خدايا به نور دل مؤمنين مگير از دل ما مجال نماز اكبر باغبان سيروس

دوست دارم كه در كرانه صبح خانه اي باشدم چو خانه صبح سر دهم در حريم روحاني با نسيم سحر ترانه صبح بي دلان، ناشكيب و بي صبرند بي قرارند با بهانه صبح موي آشفته را سحرگاهان شانه كن با سرود شانه صبح روز و شب را اگر زمان سنجي مي پسندي از آن زمانه صبح به به! از مرغكان نغمه سرا به به! از شور عاشقانه صبح راه گم كرده را نشانه دهيد از سركوي خوش نشانه صبح مستم از نغمه هاي داوودي از دم بربط و چغانه صبح «باغبان»! گر صفاي دل جويي خوشه چين، از گل و جوانه صبح اكبر باغبان سيروس

كم كمك صبح است و چشمان نيمه باز چشمه جوشانست و هنگام نماز مي وزند نوزاد مشرق ونگ ونگ مي كند بر خواب نوشين، عرصه تنگ بر تو مي خواند خروس از زير لب مي پراند خواب دوش از چشم شب مي رسد بانگ اذان از راه دور مي زند گل، بوسه بر اندام نور سهره مي خواند سرود باغ باغ ژاله مي شويد غبار از روي راغ خنده مي لغزد به لبهاي تمشك غنچه مي رقصد به زير بيدمشك كي دگر هنگامه خوابيدن است سايه در آيينه خود ديدن است بايد از اين خانه سوي خم شدن در دل سجّاده در او گم شدن گم شوي آنسان كه ماند از تو پوست پُرشَوي از ياد و نام و عشق دوست گم شوي كز خود نپرسي كيستي؟ بگذري وز خود نپرسي كيستي؟ لذّت با او شدن، همزيستي است ورنه باقي، زندگي در نيستي است بايد از انوار ايمان هاله چيد جانماز آورد و از آن لاله چيد لاله ها را دسته دسته بسته كرد بسته ها را روي هم گلدسته كرد پس گل و گلدسته را آواز داد بر فرازش رفت و دل پرواز داد وان نه پروازي كه پربازي شوي بلكه پربازي كه خود رازي شوي بگذري زين جا كه جاي مرده هاست پركشي آنجا كه اوجش تا خداست خود زني نقشي كه نامش همدم است بشكني وين بت كه تارش محكم است آري آري مي توان اين گونه بود مي توان عطرآفرين چون پونه بود مي توان آلوده رخت كهنه سوخت مي توان از مخمل گل، جامه دوخت مي توان باغ پرستو آب داد مي توان بر چشم آهو خواب داد مي توان دستان ماهي را فشرد همرهش پس كوچه دريا شمرد مي توان بر تارك مَه، لانه كرد تا سحر، گيسوي شب را شانه كرد مي توان در كام پوپك، شعر كاشت شعر سرشار خوش پر مهر كاشت شعر گويائي كه جان پويا كند آسمان را زير پر جويا كند شعر دلهايي كه صدها طير داشت شعر آنجايي كه قرآن سير داشت جواد جعفري «سها»

شب است و خسته و تنها، نماز مي خوانم به استغاثه فردا نماز مي خوانم ميان دشت نيايش، چو رود مي پيچم و رو به آبي دريا نماز مي خوانم پر از ترنّم پرواز و راز مي گردد نگاه پنجره ها، تا نماز مي خوانم به باغ پرپر دل، هر غروب آدينه به قصد قربت گل ها نماز مي خوانم قرين سبحه و قرآن و اشك و آيينه به رنگ غربت زهرا، نماز مي خوانم رسيده فصل عطش باري و غريبانه سر جنازه صحرا نماز مي خوانم بيا امام! كه ديري است در هزاره درد كنار خويش - فُرادي نماز مي خوانم بگو طراوت غم بر دلم فرو بارد! دلم گرفته خدايا! نماز مي خوانم حريم خلوتم امشب ستاره باران است شكسته در شب «اسري» نماز مي خوانم محمد تقي اكبري

(تقديم به روح مقدس حضرت امام خميني (ره) در سالگرد ارتحال آن حضرت) دل اي دل فرصت راز و نياز است درِ هفت آسمان روي تو باز است دل وامانده بر پيش حكيمي كه رحمان و رحيم و چاره ساز است گذر كن از حريم آسمانها ببين خيل ملك در پيشواز است خوشا آن دل كه با نيروي ايمان به اوج آسمانها شاهباز است به سوز و ساز، دل را صيقلي ده صفاي دل، همه سوز و گداز است تو با طاعت نياز خود برآور كه حق از طاعت تو بي نياز است به يمن نورِ دل مؤمن به محشر به پيشاپيش صف ها پيشتاز است به گوش دل شنو بانگ اذان را كه گلبانگي هماره دلنواز است كليد رستگاري در دو عالم نماز است و نماز است و نماز است الهي «باغباني» شرمسارم دو دست خالي ام سويت دراز است اكبر باغبان سيروس

داده ما را پند، آن پيرِ خبير تا تواني پند پيران گوش گير پند او از عقل آدم دور نيست فهم آن هم بر كسي مستور نيست گَر، به پند پير دانا تن دهي از بليّات دو عالم وا رهي گفت چون وقت نماز آيد پديد جز كلام حق نمي بايد شنيد كارها بگذار و در اين كار شو غرق يار و غافل از اغيار شو اَلصَّلوةُ مِعْراجُ مُؤمِن گفته اند عارفان در باره اش دُر، سفته اند كيست كافر؟ آنكه آيات مبين مي كند پنهان چو ابليس لعين! از «اَقيموا»، خفته دل! بيدار شو خواب را بگذار و سوي يار شو! وصل يار اندر نماز حاصل شود تارِكَش كي وصل را قابل شود؟! هر نَفَس را يكقدم رفتن بدان سوي قبر و قبر را آسان مخوان هر كه دارد توشه اي در اين سفر خود رهايي يابد از خوف و خطر در دل قبر اي غريب و حبس گور در كنار تو نماز آيد چو نور اولين پرسش نمازست اي بشر! گر نداني، ميبرندت تا سَقَر گر بداني، حالتي ديگر شود تشنه جانت سير از كوثر شود آخرين پرسش سؤال از رهبرست كو وليّ و جانشين داورست چونكه از اين آزمون بيرون شوي «لاتَخَفْ» گويان ز پل آسان روي از خدا آيد به سويت اين ندا اي كه مشتاقم به ديدارت، بيا! جاي گير اندر دل رضوان ما ميهمان دائمي بر خوان ما منوچهر فرزاني

روي نياز جانب آن بي نياز كن دل بر جلا هميشه به ذكر نماز كن آري نماز منجي انسان ز گمرهي است برخيز و رو به جانب مُلك حجاز كن بايد علاج واقعه قبل از وقوع كرد درمان چاره را تو از آن چاره ساز كن تا در صدا نياورد آهنگ اَلرَّحيل دستي بسوي خالق هستي دراز كن خود را رهان زقُلُزمِ موّاج زندگي بي واسطه به درگه يزدان تو راز كن از «اِهدِنَاالصِّراط» كه راهي است مستقيم راهي به قرب حضرت باري تو باز كن ياد خدا ز دل ببَرد زنگ تيره گي عاشق بذات حق شو و ترك مَجاز كن با ياد دوست قلب سيه كن چو آينه غير از خدا ز هر چه كه هست احتراز كن چندين حديث آمده از فخر كائنات بشنو حديث قدسي و سوز و گداز كن انسان بود خليفه خلاّق سرمدي حيفي تو در نشيب، سفر در فراز كن شيطان اگر كه بر سر ره دام گسترد غافل مباش جان پدر ديده باز كن لعنت كنند خلق دو عالم به بي نماز خواهي تو بشنو از من و خواهي كه ناز كن نوذر شير افكن

برچسب: نویسنده: کوروش زمانی تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 18:41

صفحه بندی