اي نماز اي قرّةالعين رسول! اي نماز اي از تو هر ردّ و قبول! روح بخش و دل نوازي اي نماز! رمز فتح باب رازي اي نماز! موجب وصلي و «قُربان تقي» از تو روشن گشته جان متقّي از تو شد بر بنده نازل لطف رب يا «عمودالدين» يا «ركن الادب»! عاشقان از تو به وصل حق رسند از تعّين رسته در مطلق رسند «كلّميني يا حميرا» في الصّلوة گر نمي فرمود فخر كائنات مي نمود از جان خود قالب تهي! چون نمي بودش جز از حق آگهي! پيش نور مطلقش پروانه بود فاني اندر حق ز خود بيگانه بود بر منافق گر، گراني اي نماز! خاشعان را جانِ جاني اي نماز! هر عمل فرع و تو اصلي اي نماز! عارفان را باب وصلي اي نماز! از تو باب رحمت حق باز شد ظلمت از نورت ز دل ممتاز شد موجب ذكر خداي اكبري امر معروف، نهي از منكري اي سرود عشق و عرفان اي نماز! پر و بال اهل ايمان اي نماز! زينت محراب شد خون علي تا بدانند عاشقانِ آن وليّ تا دم آخر امام پاكباز جان فدا بنمود در راه نماز شرح حال آن امام مجتبي خوان، ببين كاندر نماز و در دعا ماه رخسارش چگونه زرد بود سينه اش پر آتش و پر درد بود ظهر عاشورا به دشت كربلا با سپاه خويش سلطان ولا آن نماز روح بخش بي نظير با جماعت خواند، در باران تير تا بداند هر كه او را شيعه است عاشقان وصل را اين پيشه است خوان! تو، شرح حال زين العابدين حضرت سجّاد، خيرالسّاجدين بين چسان در پيش آن فردِ وَدود روز و شب بُد در ركوع و در سجود خوان! تو، احوالات ديگر اوليا تا ببيني بوده از عشق خدا هر رسول و هر نبي و هر امام در ركوع و در سجود و درقيام بي نمازان را به وصلش راه نيست كس چو آنها رانده از درگاه نيست هر كه نبود در دل او عشق هو گشت توفيق عبادت سلب از او هر كه را نبود به دل عشق حبيب از مناجاتش نمايد بي نصيب هر كه را شامل شود توفيق دوست زير هر «ياربّ» او «لبّيك» اوست گر كه خواهي وصل حق عزّ و جل عاشقا! «حي علي خيرالعمل» حجت الاسلام حسينعلي ملك نسب
مردانه حصار تن شكستن از دام هواي نفس رستن با حضرت دوست خو گرفتن پيوند به مهر يار بستن پروانه به بال توبه كردن وز هر چه جز اوست دل گسستن با شوق و شعف ز عشق گفتن تن در طلب وصال خستن با غمزه او ز خويش گفتن خاك در او به چشم شستن گفتن ز صفاي دل به معشوق كام دل از آن نگار جستن اين است كمال عشقِ صلصال دل زنده به سجده اش نشستن مانداني صلصال
برجستگي مقام انسان در بحر شهود مي توان ديد عكسي ز بلندي مقامش در قاب سجود مي توان ديد ترسيم خطوط عشق داني؟ با يار، سخن به ناز گفتن معناي علوم يك كلام است در مدرسه از نماز گفتن بلبل به مناره هاي گلبُن «قدقامت» اهتزاز سر داد شيريني لحن عشق سوزاند از شوق و شعف وجود فرهاد ترتيب فصول سال بودن در صحبت دل همه بهار است در صبحدم نگه به رويش خاراي وجود خود نگار است اين پنجره تا به باغ باز است تا سينه، مغنّي نماز است تا رود توجهّش به درياست بر درگه او مرا نياز است يا رب به سرود نيمه شب اين جام ز سوز كن لبالب تا محو عطش به «قُلْ هُوَاللّه» اين دفتر دل شود مرتب قاسم درويش
گر پر آشوب شود سينه درياي خطر با تو اين دل شود آماده احرام نماز گرمي دست تو جاري شده در ريشه من تا به فرياد دلِ خسته رسد نام نماز مي رود دم به دم آواز تو تا اوج سما سر دهي تا كه به سجاده گلفام نماز بشكفد رايحه عشق به هنگام اذان گر بيابد دل من لحظه الهام نماز مي شوم بسته به زنجير تو با نور سحر اي خوشا سير تماشاي تو در جام نماز در مسير ره خورشيد چو ذرّات هوا مي شوم همسفر عشق به هر گام نماز در ببنديد به روي دل ديوانه مست كه گشودست درِ عشق به هنگام نماز دفتر شعر دلم پر شده از سوز دعا گر چه تا حد جنون مي بَرَدم نامِ نماز غلامرضاكرمي
امشب اي دوست به كويَتْ به نياز آمده ام با دلي خون شده، اي محرم راز! آمده ام رخ زيباي تو هم كعبه و هم قبله من به طواف سر كويَت ز حجاز آمده ام مست و مدهوش، من از باده، وضو ساخته ام با چنين حال خرابي به نماز آمده ام شحنه و محتسبي نيست در اين برزن وكوي كه چنين با مي و با مطرب و ساز آمده ام صَنَما! قامتِ تو كرده قيامت بر پا بهر ديدار تو با ديده باز آمده ام ديده هر سو فكنم عكس جمالت پيداست منِ بيدل به تماشاگه راز آمده ام نيستم لايق اين فيض كه باشم به حضور به كمندِ خمِ آن زلفِ دراز آمده ام آتش عشق تو در سينه «مشتاق» افتاد زين سبب سوي تو با سوز و گداز آمده ام مرتضي مشتاقي
معراج قلوب مؤمنين است نماز فرموده نبي ستون دين است نماز غافل مشو از نماز، هر شام و سحر داني كه سِلاح مسلمين است نماز؟ هر ذكرِ نماز، آيتي از عشق است «بسم اللّه» آن روايتي از عشق است هر صبح كه دل هواي پرواز كند بي شك تو بدان عنايتي از عشق است عنايتي
بيا به خويشتن خويش باز برگرديم نيازمند بدان بي نياز برگرديم بس است اين همه بيگانگي به حضرت دوست بيا دوباره به سوي نماز برگرديم بكار ما گره افتاده از گناه بيا به آستانه آن، چاره ساز برگرديم به بال بندگي از خاك تا خدا رفتن حقيقتي است، بيا از مجاز برگرديم نماز جذبه عشق است و شوق شيدايي خوش است اينكه بدان سوز و ساز برگرديم چراغ عاطفه روشن شود ز نور نماز مقيم خلوت دل باش در حضور نماز ضمير پاكدلان با نماز، نوراني است نشان عشق، رخِ زرد و مُهر پيشاني است چو رخ به خاك نهي مژده وصال دهند عزيز مصر شود يوسفي كه زنداني است به اعتبار عبوديّت، آدمي شده ايم كه بندگي همه اوج كمال انساني است مقيم خانه محراب شو تماشا كن! كه شمع خلوت دل، گرم پرتو افشاني است به اشتياقِ تماشاي يار، وقت نماز هزار آينه در پيچ و تابِ حيراني است نماز، واسطه فيضِ بي نهايتِ اوست كه شكر نعمت او نيز از عنايت اوست محمد (ص) آنكه قيامش نماز را جان داد چراغ معرفتِ حق به دست انسان داد نخست مرتبه با آيه نماز و جهاد به سرنگوني بت هاي شرك فرمان داد بلال او به نداي نماز صبح و غروب نويد فتح و رهايي به اهل ايمان داد ركوع كرد و به تعظيم او فلك خم شد سجود كرد و كرامت به حق پرستان داد ز، فَرِّ صولتِ توحيد و جوهر ايمان به عمر خودسري و كفر و شرك پايان داد نماز برد بد انسان به درگه معبود كه مي كنند ملايك بدان قيام، سجود اگر نماز بُوَد آنچه بوتراب كند خدا عبادت ما را كجا حساب كند؟ علي چنان به نماز ايستد كه پنداري چو تشنه ايست كه رفع عطش به آب كند وليِّ حضرت حق، كز شرافت نامش خدا دعاي دلِ خسته مستجاب كند شگفت نيست گر آن روح حق پرستي را به سجده، ضربت شمشير كامياب كند قسم به كعبه كه جز مرتضي كسي نتوان حيات و مرگ بدين گونه انتخاب كند فلك، نماز علي را كجا برد از ياد؟ به طاعت دو جهان، آن نماز زينت داد نماز را نسزد حَّدِ وصف و شعر و مقال كه در كلام نگنجد حديث شوق وصال همين بس است كه روز جزا مسلمان را نخست مرحله مي باشد از نماز، سئوال نماز بُود كه از خون وضو گرفت و نمود حسين، كشته ايمان بعرصه گاه قتال نماز بود كه لب تشنگان وادي عشق گزاردند به درگاه قادر متعال به آن سري كه به محرابِ نيزه قامت بست چو آفتاب كه در ابرِ خون گرفت زوال قسم به آنكه نمازش اشاره خون بود به سجده اي كه پر از استعاره خون بود خداي عشق! به دلهاي با صفا سوگند به لحظه هاي مناجات انبيا سوگند به اهلبيت ولايت به عّزت ايمان كه يك نفس نشدند از خدا جدا، سوگند به محرمان خراباتِ جلوه ازلي به سرخوشان مي صافيِ صفا، سوگند به شاهدان شهيدي كه شعر هستي را رقم زدند بديوانِ نينوا سوگند كه جان ما به فروغِ نماز زنده كني به سجده گاه يقين - خاك كربلا - سوگند اميدم آنكه ز اهل نماز بشمارند به آن نماز كه شايستگان بجاي آرند جعفر رسول زاده (آشفته)
عشق، آذين بسته، محراب نماز عاشقي تعبيري از خواب نماز صبحدم مي خواند از قلب افق شعري از آدابِ ديوان نماز گوئيا تصويري از نور خداست عشق در آيينه ناب نماز روح را بال و پرِ معراج عشق اشك را صد حجله در قاب نماز مي تراود از دل سبز سحر گوهر زيبا و ناياب نماز هاله اي از نور بر سجّاده ام عشق آذين بسته، محراب نماز نگار جمشيد نژاد
روح سبز نماز مي شكفد گلِ توحيد باز مي شكفد تا كه اندر فضاي مسجد شهر بانگ تكبير باز مي شكفد باز بر دستهاي خالي من غنچه هاي نياز مي شكفد تا كه خود بر لبان خسته من نغمه اي دلنواز مي شكفد لحظه عطفِ قلبها با اوست وقتي آواي راز مي شكفد باز با بانگ دلنشين اذان روح سبز نماز مي شكفد راضيه بهرامي
اگر خواهي به قرب حق رسيدن اگر خواهي ز دنيا دل بريدن اگر خواهي كه در روز قيامت نواي «ارجعي» از حق شنيدن اگر خواهي ز درياي حوادث سلامت، هستي خود را رهيدن اگر خواهي كه تقوا پيشه سازي ز جان بگذشته و جانان خريدن اگر خواهي به دنيا چيره گردي به سوي قلّه عقبي دويدن برو سوي نماز اي دوست اي دوست! كه آواي خوشش دارد شنيدن ناصر طرهاني نژاد
دوباره بوي تو در كوچه هاي ده پيچيد شميم گام تو در باغ غمزده پيچيد دوباره بِين همه لاله هاي صحرايي نويد قاصد خورشيد آمده پيچيد به گوش چلچله تكبير مي زند بر بام صداي اوست كه در گوش دهكده پيچيد براي خلوت خود با خدا چه مي خواهيم؟ هنوز مانده در اينجا، چرا؟چه مي خواهيم؟ سپيده سكه خود را بنام ياران زد نهيب لطف بهاري به قلب ياران زد نسيم ياد خدا در ميان دِه پيچيد وزيد نرم و سپس بر اوان ايمان زد دوباره گنبد زيباي دشت آبي شد دوباره ياد خدا بر دل درختان زد براي خلوت خود با خدا چه مي خواهيم؟ هنوز مانده در اينجا، چرا؟چه مي خواهيم؟ بيا به ايل بهاران بپا شدن زيباست و با تمامِ خودت، آشنا شدن زيباست بيا كه رخت سفر از سكوت بربنديم كه از سكوت و سياهي جدا شدن زيباست رها شويم، پرستوي باغ خود باشيم ميان باغ صداقت رها شدن زيباست براي خلوت خود با خدا چه مي خواهيم؟ هنوز مانده در اينجا، چرا؟چه مي خواهيم؟ شكوفه صالح
مي چكد از ديده ام باران عشق ديده ام در اشك خود چشمان عشق در فراسوي ضيافت هاي دل مي سرايم شعري از ديوان عشق غم ز اعماق دلم كوچيد و رفت گفت باور كرده ام ايمان عشق بر در ميخانه عشق و صفا بسته ام با جام مي پيمان عشق مي دهد هر لحظه بر قلبم ندا جان من آماده فرمان عشق در خرابات حزين زندگي مي شتابد سوي دل سامان عشق كاش مي شد بشنود محبوب من رازهاي «هاني» پژمان عشق كتايون سهراب نژاد
رقص رويش تا به لب، تصنيفِ تر دارد نماز بذر بيداري به دشت سينه مي كارد نماز تا عروس صبحدم خود را بيارايد به نور دم به دم از هر طرف آيينه مي بارد نماز شستشو كن ديده را در بركه هاي روشني تا كه عكس روز را بر ديده بنگارد نماز مي گريزد از ميان، خفّاش كور زندگي چون نقاب از چهره خورشيد بردارد نماز چاوش مهر است و دارد قصد رويش را به لب شب ستيزان را نويد صبح مي آرد نماز كتايون سهراب نژاد
آمد نداي رحمت، دلهاي با صفا را برخيز و با وضويي پاسخ ده آشنا را! گلبانگ دين و ايمان، «قد قامت الصّلوة» است معراج مؤمنين دان! اين دُرِّ پر بها را مابين كفر و ايمان، رمز نكو نمازست «حي علي الصّلوة» گو، سجده بكن خدا را! دستم به سوي خالق، هر نيمه شب دراز است يا رب اجابتي كن، حاجات اين گدا را دارم بر آستانت دست دعا چو حافظ «روزي تفقدي كن درويش بينوا را» سيد خليل سجادپور
تا بنگري صلابت راز و نياز را پرواز ده به جانب يزدان نماز را! ركن ركين دين خدا جز نماز نيست هرگز مده ز دستِ خود اين امتياز را در زندگي نشيب و فراز است بي شمار كن با نماز سهل، نشيب و فراز را! غافل از اين فريضه عظمي دمي مباش ياد آر روز محشرِ بس جانگداز را! آغاز سوره بقره بين كه متّقي آن است كو اقامه بدارد نماز را بيچارگي بود ز فزون خواهي بشر دربند، با نماز نما، حرص و آز را! ترك نماز خفت و خواري است وز نماز آري به دست در دو جهان عز و ناز را گر نيستت خبر كه طريق نجات چيست مي گويمت صريح كه غير از صلوة نيست آن كو كند رضاي خداوند جست و جو آرد به صد خلوص و صفا بر نماز، رو رو بر نماز كن كه به حاجات دل رسي! كاين قبله هست كعبه اميد و آرزو بي شك نماز مانع فحشاء و منكر است بر خوان نماز! تا شود اعمال تو نكو خرّم كسي كه روي به محراب چون كند با اشك چشم و خون دل از جان كند وضو با حق چو در نماز كني گفت و گو ز دل جانت رهد ز مهلكه بي هيچ گفت و گو در هر نماز مرد خدا روز و شب كند تحصيل اعتبار و شرف، نام و آبرو باشد نماز چشمه حق، خرّم آن كسي كو جسم و جان به چشمه حق داشت شست و شو هستيِ بي نماز بُودَ، بودني مجاز معني زندگي حقيقي بُوَد نماز هر با نماز همدم شادي سرمد است با روح جاودانه و با عيشِ ممتد است توفيق كردگار و تأييد ايزدي با اوست، زان موفق و زائر مؤيد است هر كو بپا نماز بدارد ز روي صدق او مؤمني بود كه مقامش مُخَلَّد است دايم نصيب اوست عنايات كردگار هر دم قرين بيحد الطاف ايزد است از قيد درد و رنج رهيد آنكه بر نماز پابند هست از دل و از جان مقيد است از ما اگر خدا نپذيرد نماز را در روز حشر جمله عبادات ما، رد است هرگز سَبُك مدار نماز خداي را چون اين خبر ز صادق آل محمد است آن كس كه بر نماز خدا نيست پاي بند در حشر از شفاعت ما نيست بهره مند دكتر حسين اميني
رو كن اي روشن روان سوي نماز با دلي روشن، ز دنيا بي نياز خانه دل با نمازت صاف كن! شيشه دل را به آن شفاف كن! نور حق را در وجود خود ببين! ذات يكتا مي شود بر تو مبين علم عالم را بيابي در نماز در ميان اهل ذكري، سر فراز با نيايش جسم و جانت سالم است فكر تو بر كل عالَم عالِم است هر كه جويد عشق را اندر نماز اوست در دنيا و عقبي سرفراز باز مي دارد نمازت از فساد مي كني با نفس شيطاني جهاد عليرضا كوهستانيان
آواي آشنا، «قدقامت الصّلاة» فرياد قرن ما، «قدقامت الصّلاة» معراج روح حق تا هفت آسمان نزديكي خدا، «قدقامت الصّلاة» چشمي كه گريه را احساس مي كند تا موقع دعا، «قدقامت الصّلاة» آغاز بندگي در بارگاه حق شاهي به ادعا، «قدقامت الصّلاة» دستي كه نيمه شب فرياد مي شود فرياد ربّنا، «قدقامت الصّلاة» ابري كه نور از او آهسته مي چكد يك جلوه از خدا، «قدقامت الصّلاة» صدها فرشته خود در حالت ركوع فريادشان بلي، «قدقامت الصّلاة» آرامش وجود در خاك و در سجود مي بخشدت جلا، «قدقامت الصّلاة» داني نماز چيست؟ با عشق، رو به رو جنجال بي صدا، «قدقامت الصّلاة» داني خدا كجاست؟ در لحظه نماز صفهاي لا به لا، «قدقامت الصّلاة» «حي علي الصّلوة»، حي علي الرَجا حي علي السّما، «قدقامت الصّلاة» هادي شفيعي
رو كن اي روشن روان سوي نماز با دلي روشن، ز دنيا بي نياز خانه دل با نمازت صاف كن! شيشه دل را به آن شفاف كن! نور حق را در وجود خود ببين! ذات يكتا مي شود بر تو مبين علم عالم را بيابي در نماز در ميان اهل ذكري، سر فراز با نيايش جسم و جانت سالم است فكر تو بر كل عالَم عالِم است هر كه جويد عشق را اندر نماز اوست در دنيا و عقبي سرفراز باز مي دارد نمازت از فساد مي كني با نفس شيطاني جهاد عليرضا كوهستانيان
نيمه شب با هواي طوفاني غرّش رعدهاي طولاني باد و باران و ابر مي گشتند در هوايي به صد پريشاني گردبادي عظيم مي جوشيد از دل دشتهاي ظلماني ماه پر آه، مانده بود آن شب در دو صد لايه ابر زنداني آسمان، خشمگين و قهرآگين ساختار فلك به ويراني ناگهان بر فضا سكون افتاد از ندايي لطيف و نوراني ابرها پاره پاره مي گشتند ابرهاي سياه و شيطاني ماه كم كم به روي شب تابيد گشت پرتو فشان و نوراني مانده بودم ازين تحوّل، سخت در سكوت و هراس و حيراني ناگهان عقل با كنايه بگفت علّت اين همه پريشاني كه ترا مايه تسلّي روح هست كار نماز عرفاني آن ندايي كه در دلت پيچيد نيست جز آن اذان روحاني وقت آنست كز براي صلوة قامتت را به سجده بنشاني، عاجز بارگاه حق گردي سر به غير خدا نگرداني از صفاي درون بخواهي تو آشنايي خاك و پيشاني نيمه شب با خدا كه مي ماني زير و رو كن زمين به فرماني دشمنت نفس و دوستت ايمان واي اگر از نماز درماني جنگ با دشمن هوس كردي جان پاك از هلاك برهاني با نمازت، اگر چه باشي كم در حضور خدا فراواني از سحاب كرامت ايزد مي چكد بر تو فيض ربّاني از ملائك شوي بسي افزون وز خلايق قرين سلماني از فرشته شود مقامت بيش حكم «قالوا بَلي» چو برخواني از ركوعت عروج مي خيزد همچو بيت الغزل به ديواني گر كه اينها ميسرت گردد قابل اعتبارِ انساني هادي شفيعي
اول به نام خالق يكتا و مهربان «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم » كز حمد و از ستايش تو باز شد زبان «الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين» بخشنده اي و مالك روز جزا توئي «الرَّحْمنِ الرَّحيم، مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ» ذات تو را به سجده پرستش كند جهان «إِيَّاكَ نَعْبُد» من ياري از تو مي طلبم كن هدايتم و «إِيَّاكَ نَسْتَعين» بر راه راست، راه امامان و مؤمنان «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيم» نه راه آن گروه كه مغضوب درگه اند «صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ» در وادي ضلالت و در ورطه زيان «غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضَّالِّين» ××× اي خالق يگانه به ذاتت شريك نيست «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَد» هستي تو بي نياز و تودادي به جسم، جان «اللَّهُ الصَّمَد» نه زاده اي ز مادر و نه زاده از تو كس «لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ» از شأن و از مقام تو قاصر بود بيان «وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَد» همتاي و بي مثال تو هرگز كسي نديد مهرت نهفته در دل و از ديده اي نهان محسن شهركي
با ذكر نماز گونه ها را تر كن با نيّت پاك سجده بر داور كن چون يار شود خدا ترا در همه كار نَك فلسفه نماز را باور كن با ذكر نماز، گُل به طوفان زده ايم مُهري بدر خانه شيطان زده ايم ما قوّتي از نام خدا يافته ايم مشتي به دهان ياوه گويان زده ايم خالقي
آفتابِ خسته تن پر مي كشد چون كبوتر از لب ايوان ما نغمه گرم مؤذن باز هم مي نشيند بر دل پس كوچه ها تك درخت بيد، روي فرش خاك زير نور ماه مي خواند نماز برگ برگ او به روي شاخه ها مي كند در گوش شب راز و نياز چادري از شِكوه بر سر مي كشم باز مي بارد دو چشمم بي صدا مي شود سجّاده خوشبوي من غرق نور و غرق گلهاي دعا مهري ماهوتي
دل را به بيكران نوافل رها كنيم جان را به لطف بالِ عروج آشنا كنيم اهل خدا شويم و براي خدا شويم گاهِ دعا كه دست به سوي خدا كنيم وقتي زلال ذكر، صفابخش لحظه هاست با اين جلال روح، به حرمت، صفا كنيم بر خشم و بغض و رشگ، ببنديم راه را در را، به روي همدلي و مهر، واكنيم عشق از دروغ و خدعه بپرداخت خانه را شايد به صدق، در دل او - باز، جا كنيم دنيا و هر چه جلوه دنياست، قبله نيست ما را مباد، آنكه بدُو، اعتنا كنيم غفلت اگر بر اوّل كار آستين كشيد خيري براي آخر خود دست و پا كنيم دل با ملال خاطر اگر گشت آشنا با ابر لطف، آينه را باز، «ها» كنيم محمّد جواد محبّت
ستاره با دلم در اوج پرواز كسي از دور مي خوانَد مرا باز براي خلوتي در محضر نور بيا سجّاده دل را بينداز بيا بشكن شبي آوازه ات را سكوت بيش از اندازه ات را بگو هر صبح با سجّاده عشق دو ركعت حرفهاي تازه ات را نمازي پرتلاطم مثل دريا هميشه در ترنّم مثل دريا اگر جاري شود رود توسّل شود دلهاي مردم مثل دريا بزن گامي به عمق جاده عشق به آباديِّ صاف و ساده عشق در اين خلوت بيا با هم بخوانيم نماز اشك بر سجّاده عشق سحر شد، دوست دارم آسمان را ترنّم هاي سبز عارفان را ميان مسجد دلها پراكند مؤذن عطر گلهاي اذان را شدم لبريزِ خلوت، در نمازم طراوت در طراوت در نمازم در اين گستردگي، گم مي شوم باز ميان پنج نوبت در نمازم صادق رحماني
چادر كهنه شب را بر خاك تيغه نازك خورشيد دريد با سر انگشت نوازشگر باد لاله اي شب زده از خواب پريد قُمريان بر لب هر پنجره اي نغمه گرم اذان سر دادند آب خوردند ز سر چشمه نور خواب را خنده زنان پر دادند لاله خم شد سر سجّاده صبح شبنم اشك به چشمش آويخت باغ از زمزمه او پر شد اشك باران شد و بر گلها ريخت جويباري ز دعا جاري شد شست از روي چمن گرد و غبار باغ در قايقي از نور نشست رفت تا خانه سر سبز بهار مهري ماهوتي
باز مي خواهم كه پرگيرم ز عشق باز مي خواهم كه جان گيرم ز شور لحظه هاي زرد را پس مي زنم مي روم تا باغ سر سبز حضور مي نشينم روبروي عاطفه با تمام خود نگاهش مي كنم ميهمان بر سفره اي از ژاله ها با نسيم صبحگاهش مي كنم مي روم تا در شبستان سجود با شكوه نام او نجوا كنم در وراي لحظه هاي گم شدن خويش را در ياد او پيدا كنم بادي از مشرق به مغرب مي وزد چشمه هاي عشق جاري مي شود نور مي رويد در آفاق سجود لحظه هاي من بهاري مي شود مي رسد فصل شكوفاي نماز در دلم دريا تقّلا مي كند عاقبت در معبد وارستگي عشق هم معشوق پيدا مي كند سيده وحيده حسيني
به پا خيزم و رمز و رازي كنم «وضويي» بگيرم نمازي كنم وضويي بگيرم صفايي دهم دلارام خود را صلايي دهم به «نيت» در راز را واكنم بجز او ز هر چيز پروا كنم «اقامه» كنم تا كه در واكند مگر در دل عاشقم جا كند به «حمدي» نيايش كنم عشق را ثنا و ستايش كنم عشق را به «توحيد» امداد خواهي كنم دلم را رها از تباهي كنم «ركوعي» به اخلاص، جان پرورست كه نام نكويش جهان پرور است به «سجده» توان بوسه زد پاي او به چشمان دل ديد سيماي او «قنوتي» دل خسته وا مي كند مرا راهي كبريا مي كند «تشهّد» بخوانم شهادت دهم نشان شوق و شور و ارادت دهم و زان پس فرستم به دلبر «سلام» كه يعني همه من توام «والّسلام» علي اكبر پورمند
محرمان باده ات را در نيايش بي نقابي در نگاه عاشقانت رمز شيرين جوابي در نماز آرزوها، قلب من همچون درختي سويت آرد دستها را، آفتابي، آفتابي از سكوت سرد ماندن دل رها شد با اميدت مي شتابد تا شكفتن راز نابي و شرابي دل نشان دارد ز عشقت، داغدارم همچو لاله كز ازل در بزم عرفان باده ديرينِ نابي مي نوازي عاشقان را، در نماز خلوت شب چشمه هاي جاريت را، نغمه هاي ماهتابي آه اي آرامش دل در كوير حيرتم من يك خداي بي مثالي، يك شكوه بي حسابي! فرشته نصيري
كسي در قطره ها امشب سفر كرد صدايش هي مرا آهسته باراند عبورش را شنيدم در رگانم لبان خيس خونم با اذان خواند: «مرا در قلب آرامش بخوانيد به خلوتگاه شبهاي عبادت شما را اشك و آه گاه گاهي مرا دست رحيم استجابت» صدايم همسفر با قطره ها شد خدايا! حرف من حرف نياز است دلم مي لرزد از ياد گناهان اميدم سمت باران نماز است محمّد آزرم
بانگ اذان شنيدم و رفتم به مسجدي تا سجده در برابر آن دلربا كنم عزم حضورِ يار نمودم در آن ميان ديدم هنوز مانده كه اين ادعا كنم با آن كه توبه ها بشكستم حضور يار كردم دوباره توبه كه ترك ريا كنم گفتا اگر چه توبه شكستي بيا كه من كي نادمان درگه خود را رها كنم دستي ز روي شرم گرفتم به پيش رو شايد كه او اجازه دهد تا دعا كنم روي نگار هر طرفي جلوه مي نمود ماندم كدام قبله كجا اعتنا كنم؟ گفتا بيا و هر چه كه خواهي بگو و من گفتم كه رخصتم بدهي جان فدا كنم گفتا بهشت يا كه اسيرت كنم به عشق گفتم به عشقِ روي تو من اكتفا كنم با ناله هاي خويشتن از ژرفناي دل تا بي كرانه، عشق تو را برملا كنم در موجهاي اشك دو چشمم در اين نماز «ثابت» تو را به مونس جان آشنا كنم محمود ملك ثابت
نماز روشنگر و جانپرور است « تَنْهَي عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ » است نماز در نص كلام مبين «كِتاباً مَوْقُوتاً عَلَي الْمُؤْمِنِين» فرموده اين نكته امين رسول «اِنْ قُبِلَتْ» فماسواها قبول نماز باشد گل سبز يقين فاصلة الكفّار و المؤمنين امام صادق گفت بهر نماز روايةٌ «اِنَّ بِها اعتزاز» شفاعت ما نبود در ممات «لِلْمُسْتَخَفّ في اَداءِ الصلاة» ما عاشقيم و عشق ما در وجود قيامنا، ركوعنا و السّجود چه دلنشين گفته علي در بيان «فَما عَبَدْتُ طمعاً في الجنان» نه بهر جنتم ركوع و سجود «ولا يخوفُ النَّارَ ذاك الخشوع» مي گفت: «يا رب التُّقي و الْهُدي وَجَدْتُكَ أَهْلًا لأن تَعبُدا» بود همه عشق نماز علي «اذ كشف السّرُ » بقول جلي دكتر حسين چوبين
صفهاي پر شكوه جماعت اگر نبود گلهاي انقلاب چنين پر ثمر نبود اندر جهان اگر نبود (تاركُ الصَّلوة) حاجت به خلق دوزخ و نار سقر نبود گر اين فريضه ترك نمي گشت بي گمان از منكرات، در همه عالم اثر نبود گر مسلمين وظيفه خود مي شناختند فرهنگشان هماره چنين در خطر نبود گر جملگي به حبل خدا چنگ مي زدند دشمن به مسلمين همه جا حمله ور نبود سيّدمرتضي نوري خراساني
كلبه احساس پاكم پر شود از بوي عود چون گل سجّاده را بويم به هنگام سجود قمري محزون دل، آنَك ز كنج اين قفس كرد عزم كوي جانان، بند ذلّت را گشود در حريم عشقِ يزدان كيستم؟ پروانه اي گرد شمع وصل او، حيران ز اسرار وجود طوطي جان، تا به بوي گلشني پرواز كرد ريخت در كامش شكر، دست خدا از روي جود از جلال ذات حق، روشن شود چشم «فروغ» بي گمان آهنگ وصلش خوشتر است از چنگ و رود فروغ بني زاده
شب گذشت و باز بيدار است دل گوئيا سرگرم ديدار است دل خلوتم سرشار از بوي خداست جاري لبهاي من ورد و دعاست مي نشينم بيقراري مي كنم با تمام خويش زاري مي كنم گر چه گم شد در زلال گريه چشم تا سحر دارد خيال گريه چشم اي خدا از خويش غافل مانده ام آه بنگر غافل از دل مانده ام با دلي بشكسته از بار گناه مي گريزم در پناه اشك و آه از تو و از ياد تو واماند دل اين چه كاري بود! تنها ماند دل باز امشب دست و پا گم كرده ام نه، تمام خويش را گم كرده ام باز هم سجّاده من باز شد روح من آماده پرواز شد در سرم شور نماز افتاده است دل پر از سوز و گداز افتاده است قبله و محراب امشب ديدني است آسمان، مهتاب امشب ديدني است اي خدا در اين سكوت سرد و تار جز به لطفتت نيستم اميدوار هر چه مي بينم توئي من كيستم در حضورت من كيم، من نيستم نيست گشتن در تو هستي هست نيست هستي آن كس كه از تو نيست، كيست «كاشكي هستي زباني داشتي تا زهستان پرده ها برداشتي» (1) شب گذشت و باز بيدار است دل گوئيا سرگرم ديدار است دل خلوتم سرشار از بوي خداست جاري لبهاي من ورد و دعاست... شعبان كرمدخت 1- بيت از مولاناست.
صبحي كه باز صحبت راز شكوفه بود دشت وجود غرق نياز شكوفه بود پروانه زار خانه سجّاده هاي سبز در زير گام گلپر ناز شكوفه بود صبحي كه عرش زمزمه گرم سجده داشت بر روي خاك فصل نماز شكوفه بود قاسم رفيعا
دلت را وارهان از شهوت و آز نمازي عاشقانه ساز كن ساز دل و جانت همه پاكيزه گردان گل سجّاده ات را باز گردان دروني را كه ظلمت كرده ويران به آب رحمتش آباد گردان نمازت را به آرامي و دقت بخوان اي دوست، تو در اول وقت پس از آن با نواي گرم قرآن شود جان تو آرام و درخشان رقيه متدين
كلبه احساس پاكم پر شود از بوي عود چون گل سجّاده را بويم به هنگام سجود قمري محزون دل، آنَك ز كنج اين قفس كرد عزم كوي جانان، بند ذلّت را گشود در حريم عشقِ يزدان كيستم؟ پروانه اي گرد شمع وصل او، حيران ز اسرار وجود طوطي جان، تا به بوي گلشني پرواز كرد ريخت در كامش شكر، دست خدا از روي جود از جلال ذات حق، روشن شود چشم «فروغ» بي گمان آهنگ وصلش خوشتر است از چنگ و رود فروغ بني زاده
صبحي كه باز صحبت راز شكوفه بود دشت وجود غرق نياز شكوفه بود پروانه زار خانه سجّاده هاي سبز در زير گام گلپر ناز شكوفه بود صبحي كه عرش زمزمه گرم سجده داشت بر روي خاك فصل نماز شكوفه بود قاسم رفيعا
دلت را وارهان از شهوت و آز نمازي عاشقانه ساز كن ساز دل و جانت همه پاكيزه گردان گل سجّاده ات را باز گردان دروني را كه ظلمت كرده ويران به آب رحمتش آباد گردان نمازت را به آرامي و دقت بخوان اي دوست، تو در اول وقت پس از آن با نواي گرم قرآن شود جان تو آرام و درخشان رقيه متدين
از شبِ كفر سوي صبحِ نماز آمده ام چون غريب از سفر دور و دراز آمده ام تا شنيدم ز لبت زمزمه شيدايي سوي محراب به گلبانگ نماز آمده ام هم چو بلبل هوس ديدن گل را دارم در پي عطر گل روح نواز آمده ام شهرِ خاموش دلان مسكن من هست، ولي با دلي روشن و با ديده باز آمده ام جام دل پر شده از باده پنهان هوس تا سوي يار پر از عشوه و ناز آمده ام صد ملامت ز لب خار بيابان ديدم تا به شوق رخ دلبر به حجاز آمده ام بر لبم زمزمه عشق و تمنا در دل بر سر راه تو با درد و نياز آمده ام بهر يك نيم نگاه از صنمي گلگون لب از رهي پر ز نشيب و ز فراز آمده ام خويش را در ره پروانه فدا كن چو حسين من كه چون شمع پر از سوز و گداز آمده ام عبدالحسين ستوده
سلام اي يار ديرين اي نمازم به هر مشكل، تو هستي چاره سازم توئي آن چشمه سار عطرآگين كه مي شوئي گناه زشت و چركين نمازم، لحظه آزادي دل تو اي آرام جان، اي شادي دل فروغ چشم احمد، پايه دين ز يمن توست بر سر، سايه دين تو آرامي به دلهاي شكسته تسلاّبخش روح و جان خسته مؤذن چون بشارت از تو دارد به دل از نغمه اش، اميد بارد همي خوانم تو را، تا عمر دارم توئي آرام و نور قبرِ تارم كسي كاندر نمازش كاهلي كرد شفاعت كي ازو آل علي كرد نماز است آنكه شد معراج مؤمن به راه بندگي منهاج مؤمن سرود نغمه دلهاي عاشق خضوع و ناله جانهاي صادق صفاي محفل شب زنده داران مدال عشق و بازو بند ايمان خداوندا بده توش و توانم نمازم را هماره نيك خوانم چو فضل تو مرا همراه باشد درخشان (هاله) همچون ماه باشد هاله چايچيان
دري به خانه خورشيد باز كرد شبانه آنكه نماز نياز كرد دلم به شوق تو با لكّه هاي ابر سفر به خلوت آفاق راز كرد چه عاشقانه دلم را نواختند سحر كه گريه به عشق تو ساز كرد چراغ گريه طلب كن كه آفتاب شد، آن كه گريه به سوز و گداز كرد چه در حضور كمان ركوع بود؟ كه (تيره آه) مرا كارساز كرد دلي كه داغ تو او را شكسته بود همين شكسته شدن، سرفراز كرد دلا نوازش پر شور عشق بود طنين شعر تو را دلنواز كرد قربان وليئي
بيا اقامه به پاكي نوبهار كنيم نماز عشق به آهنگ آبشار كنيم و با ترانه به مهماني بهار رويم به كوچه باغ محبت هواي يار كنيم سپيده را گهر افشان زندگي سازيم حباب پنجره را عاري از غبار كنيم به فصل رويش و اميد، سبز سبز شويم به همنشيني با غنچه افتخار كنيم چه دلكش است نواي غزلسراي سحر دوباره گوش به بانگ خوش هزار كنيم و نيز بر سر تقسيم شادمانيها به يكدگر گل لبخند را نثار كنيم به ميهماني گلهاي سرخ باغ رويم مباد برگ گلي را جريحه دار كنيم مجتبي نظام آبادي
باز به شوق نماز پر شدم از عطر و گل كفتر دل پر كشيد پر شدم از عشق و شور از افق جانماز پر زدم از دشت شب صبح معطّر رسيد تا افق پاك نور عطر حقيقت رسيد من همه باور شدم من متولد شدم من من ديگر شدم باز به شوق نماز پيچك دل رشد كرد همسفر نور شد رد شد از اندوه سرد وه چه صميميتي است در كلمات نماز هرچه بگويم كم است من ز صفات نماز دكتر غلامعلي افروز
عروج روشن روح است، سجده امواج اسير پاي شكوه است، جاده معراج حرير سبز بهار است، باغ سجاده مكان رؤيت يار است، باغ سجاده كوير خسته و خشك است، سينه در خواب وضو ميان من و دوست، پله اي از آب صداي زمزمه آب با اذان آميخت و دست خسته يك مرد بر خدا آويخت رسيده صبح و شكسته است پشت شام سرد رسيده فرصت پرواز روي بام درد دوباره مسجد و هنگام با خدا بودن دوباره از همه خويشها جدا بودن دوباره پر زدن از خاك و تا خدا رفتن به باغ روشن خورشيد با خدا رفتن نماز و فرصت نجواي راز با معبود نماز و پله سبزي به خانه مقصود وجود بنده سكوت است در حضور او سوار بال قنوت است در حضور او نماز، زمزمه و ناله هاي خلوت روح نماز و كشتي اميد همسفر با نوح قاسم رفيعا
براي اين كه دل از ياد تو تهي نشود به هر بهانه به هر سو، نماز مي خوانم بيا ببين كه به دور از نگاه نامحرم به كنج خلوت پستو نماز مي خوانم نماز خواندة خود را بهانه مي گيرم پي بهانه ام از نو نماز مي خوانم به خواب مي روم و در كشاكش رؤيا به روي بال و پر تو نماز مي خوانم ببار اشك! كه نامحرمان نمي دانند وضو گرفته ام از نو، نماز مي خوانم سيد محمدعلي رضازاده
در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم به آن اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم به وقت صبح قيامت كه سر ز خاك برآرم بگفتگوي تو خيزم به جستجوي تو باشم به مجمعي كه در آيند شاهدان دو عالم نظر به سوي تو دارم، غلام روي تو باشم حديث روضه نگويم گل بهشت نبويم جمال حور نجويم، دوان به سوي تو باشم مي بهشت ننوشم ز دست ساقي رضوان مرا به باده چه حاجت كه مست روي تو باشم سعدي
تميز مؤمن از كافر، نماز است ستون دين «پيمبر» نماز است فروغ ديدگان اوليا را در اين دنياي دون پرور نماز است انيس خلوت «زهراي» اطهر رحيق «ساقي كوثر» نماز است «حسن» را حسن از آيينه دار است كه او را غايت باور نماز است «حسين» بن علي را ظهر عاشور به مقتل ذكر جانپرور نماز است به زير تيرباران بست قامت كه از جان نيز بالاتر نماز است كنار كعبه و در خلوت شب دل «سجاد» را دلبر نماز است بنازم عشق زين العابدين را سراپا سجده سرتاسر نماز است ز هر قولي و هر حالي فزونتر اثر از «باقر» و «جعفر» نماز است به گردن كنده و در پاي زنجير انيس «موسي جعفر» نماز است بياموز از «رضا» آيين تسليم كه فاني در خدا و در نماز است «تقي» را و «نقي» را «عسكري» را به جان مضمر، به لب از بر نماز است ظهور «مهدي» و احياي دين را مدار و مركز و محور نماز است همه پيغمبران پشت سر او نخستين سر آن سرور نماز است (يصلي خلقه) «عيسي» نه بازي است در آن هنگامه چون محشر نماز است اگر معراج خواهي تا به قوسين در آن معراج، بال و پر نماز است شريعت ظاهري دارد چو پيكر كه روح ناب آن پيكر نماز است ترانه ساز ز آن رو «جعفري» شد كه روح سبز شعر تر نماز است جعفري
تا كي به تمناي وصال تو يگانه اشكم شود از هر مژه چو سيل روانه خواهد بسر آمد غم هجران تو يا نه؟ اي تير غمت را دل عشاق نشانه جمعي به تو مشغول و تو غايب زميانه رفتم به در صومعه ي عابد و زاهد ديدم همه را پيش قدت راكع و ساجد در ميكده، رهبانم و در صومعه، عابد گه معتكف ديرم و گه ساكن مسجد يعني كه تو را مي طلبم خانه به خانه روزي كه برفتند حريفان پي هر كار زاهد سوي مسجد شد و من جانب خمار من يار طلب كردم و او، جلوه گه يار حاجي به ره كعبه و من طالب ديدار او خانه همي جويد و من صاحب خانه هر در كه زدم صاحب آن خانه تويي تو هر جا كه روم پرتو كاشانه تويي تو در ميكده و دير، چه جانانه تويي تو مقصود من از كعبه و بتخانه تويي تو مقصود تويي كعبه و بتخانه بهانه بلبل به چمن، آن گل رخسار، عيان ديد پروانه در آتش شد و اسرار نهان ديد عارف، صفت ذات تو در پير و جوان ديد يعني همه جا، عكس رخ يار توان ديد ديوانه منم من، كه روم خانه به خانه عاقل به قوانين خرد، راه تو پويد ديوانه برون از همه، اسرار تو جويد تا غنچه ي نشكفته ي اين باغ، كه بويد هر كس به زباني صفت حمد تو گويد بلبل به غزلخاني و قمري به ترانه شيخ بهاءالدين عاملي (1) 1- ديوان شيخ بهائي.
اگر داري هواي وصل جانان صفابخشي ز ديدارش دل و جان وگر ميل سخن با يار داري درآ در سلك خيل ره سپاران وضوي عشق گير از آب ديده به جانان راز گو از درد هجران ترنم كن سرود عاشقي را ز شوقش از دو ديده گوهرافشان مشو غافل دمي از وصل معشوق كه درد عشق را وصل است درمان تو هم گر سالكي بي خود ز خود شو نياز آور به نزد حي سبحان تواضع كن به درگاه الهي تكبر نيست جانا شأن انسان مگر نشنيده اي قول پيمبر نماز آمد ستون دين و ايمان مگر فزت و رب الكعبه ي دوست تو نشنيدي ز قول شاه مردان به پاس اين فريضه جان فدا كرد حسين بن علي با جمله ياران گل سجاده را بگشاي در پيش مطهر با نمازي كن تن و جان ز عطر نام جانان عين جان شو نهال عشق حق در قلب بنشان جمال دوست بي پرده هويداست به هر سو بنگري آنجاست جانان بود از ناسپاسي بي نمازي ز ذكر حق بران از خويش شيطان بشو «صلصال» تن با آب توبه بكن با دوست محكم عهد و پيمان ماندني صلصال
برچسب:
نویسنده: کوروش زمانی